باز آ و بين كه بهر نثار تو « صالحى » * جان را به كف گرفته مهيّا نشستهايم
دولت شراب
تمام مدّت عمرم در اضطراب گذشت * همه به ديدن اعمال ناصواب گذشت
بهر كه شد ستمى آن ستم به خود ديدم * بدين حساب ستم بر من از حساب گذشت
بگفت بگذرد اين عمر ، گفتمش آرى * گذشت ، ليك چو سيخى كه از كباب گذشت
به بوستان جوانى دمى نياسودم * كه پيك مرگ مشيب آمد و شباب گذشت
نصيب ما ز جهان رنج بود و محنت بود * چه خوب شد كه مرا عمر باشتاب گذشت
نمود آنچه به ما اين جهان ، سرايى بود * شديم باخبر آن دم كه از سر ، آب گذشت
مرا به عمر دو روزى به راحت و شادى * اگر گذشت هم از دولت شراب گذشت
مازندران
بنمود نوبهار دلانگيز اين ديار * رخ در كمال حسن ولى بىخزان مرا
اينجا به فرش و خيمهء ديبا چه حاجت است * كز سبزه فرش هست و ز گل سايبان مرا
زنگ غم كهن ز دلم برد ، تا كه برد * بخت جوان به بابل مينو نشان مرا
اى بسكه باز عشق ز بابل كنار او * با بال شوق برده سوى كهكشان مرا
تا كوهسار دلكش مازندران بود * نى رغبتى به شهر و نه بر بوستان مرا
آرد صفاى رود و سرودش دلم به وجد * آبوهواش قوّت جسم است و جان مرا
چون از فراز كوه به دريا نظر كنم * گويى به زير پاى بود آسمان مرا
از تيغ كوه رود در اعماق درّهاش * باشد چو اژدهاى سفيد دمان مرا
القصّه هست نغز و فرحبخش هرچه هست * از راميانش تا به در ديلمان مرا
اشعار دلنواز « اميرى » و « طالبش » * آرد بسان نى به نوا و فغان مرا
شمشاد و سرو سر به فلك بركشيدهاش * دادند شرح قصّه آزادگان مرا
گويد ز جور ديوسرشتان به گلرخان * هر خار در كنار گلى داستان مرا