تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢
همه در سوك تو شوند پريش * همه دل‌ها ز فقدِ تو پژمان ناله‌ها مىرود به عرش ، ولى * مىنيابند ديگر از تو نشان ليك تو با خيالى آسوده * رخت بندى از اين جهان به جنان پس به خود آى تا كه عمرى هست * نكنى خاطرى ز خود نالان عمر چون فانى و عمل باقى است * كوش ، با نيكىاش برى پايان چه نكو گفت شاعر اى « بهجت » * بكن آويز گوش خويش و بخوان « هيچ دانى كه وقتِ زادن تو * همه خندان بُدند و تو گريان ؟ »

در مرثيت پدر

رفت از جهان اميد من و غمگسار من * ديگر خزان گرفت دل چون بهار من آن مهربان پدر كه چو جانم عزيز بود * ناگه برفت و كرد سيه روزگار من بر هر طرف كه رو كنم از او نشانه‌اى است * يادش نمىرود ز دل بىقرار من او مىزدود غم ز دل ار مىشدم پريش * او مىگشود چون گره مىبست كار من ديگر چه سود زندگىام بىوجود او ؟ * كانون غم شد اين دل اميدوار من « مرداد سيصد و چهل و سه » پدر چو رفت * مرگش نهاد غم به دل داغدار من « بهجت » ز بهر شادى روحش به روزگار * اشعار دلكشش بود اكنون شعار من