همه در سوك تو شوند پريش * همه دلها ز فقدِ تو پژمان
نالهها مىرود به عرش ، ولى * مىنيابند ديگر از تو نشان
ليك تو با خيالى آسوده * رخت بندى از اين جهان به جنان
پس به خود آى تا كه عمرى هست * نكنى خاطرى ز خود نالان
عمر چون فانى و عمل باقى است * كوش ، با نيكىاش برى پايان
چه نكو گفت شاعر اى « بهجت » * بكن آويز گوش خويش و بخوان
« هيچ دانى كه وقتِ زادن تو * همه خندان بُدند و تو گريان ؟ »
در مرثيت پدر
رفت از جهان اميد من و غمگسار من * ديگر خزان گرفت دل چون بهار من
آن مهربان پدر كه چو جانم عزيز بود * ناگه برفت و كرد سيه روزگار من
بر هر طرف كه رو كنم از او نشانهاى است * يادش نمىرود ز دل بىقرار من
او مىزدود غم ز دل ار مىشدم پريش * او مىگشود چون گره مىبست كار من
ديگر چه سود زندگىام بىوجود او ؟ * كانون غم شد اين دل اميدوار من
« مرداد سيصد و چهل و سه » پدر چو رفت * مرگش نهاد غم به دل داغدار من
« بهجت » ز بهر شادى روحش به روزگار * اشعار دلكشش بود اكنون شعار من