« بهجت » از رنج فراق اين همه فرياد مكن * گر نگارت شده دلدادهء دلدار دگر
نصيحت به دختران
بشنو اى دختر فرّخ رخ شيرين گفتار * سخنى چند ز من ، نيك ببندش در كار
كسب علم و هنرت ضامن خوشبختى توست * فرصت از دست مده ، عمر غنيمت بشمار
چون تو را از پسِ امروز بود فردايى * بهر فرداى خود امروز نهالى مىكار
بهترين زينت تو حجب و حياى تو بود * رايگانش مده از دست و عزيزش مىدار
لحظهاى غفلت تو ، قدر تو بر باد دهد * باخبر باش كه رسوا نشوى در انظار
در كمينگاه نشستند بسى ديو و ددان * كه به ظاهر به تو بازند دل و صبر و قرار
چون تمتّع ز تو بردند ، تو را ترك كنند * تو بمانىّ و دو صد حسرت و حيرت ناچار
وقتى از غفلتِ خود مىشوى آگه كه دگر * نه تو را پاى گريز است و ، نه امكان قرار
« بهجت » از روى صداقت به تو اين پند بداد * نزنى لطمه به حيثيّت خود ، اى هشيار
بىقرار
اى دل ! آخر تا به كى پژمانى از هجرِ نگار ؟ * تا به چند از بهرِ وصلش هستى اندر انتظار ؟
من كه محرومم ز فيضِ روى آن گلزار حُسن * از چه مىخواهى مرا دايم پريشان روزگار ؟
دست « بهجت » كوته و ، مرغ از قفس پرواز كرد * رفت و ، دل بىروى او يكدم نمىگيرد قرار
حسن رفتار
عشق نيكوسيرى از دلِ من برده قرار * واى از اين عشق ، چه آيد به سرم آخرِ كار
گاهى از هجر رُخش آه و فغان دارد دل * گه ز وصلش دلِ من تازه شود همچو بهار
غافل از فكر و خيالش ننشينم هرگز * گرچه دانم نكند يادِ من آن لاله عذار
بس سراپاى وجودم همه غرق است در او * ماندهام در عجب از آنكه من استم يا يار