من كجا قدرت وصفِ حسناتش دارم * كه سراپا همه لطف است و كمال است و وقار
تو مپندار به هر شوخ دهد دل « بهجت » * حُسن رفتار تو برد از كف او صبر و قرار
يار دلنشين
خوشم از آنكه در دل مهرِ يارى دلنشين دارم * بلورين تن نگارى شوخچشم و نازنين دارم
ندانم از چه دارد يار دلبندم گريز از من * كه من بىاو دلى آغشته اندر خشم و كين دارم
نگار دلكشم هرگه به دل عزم سفر دارد * منِ بيدل ز هجرش ناله در قلبى حزين دارم
خداوندا ! تو شادش دار و محبوب و جوان بختش * كه شادم زان كه يارى غمگسار و پاكبين دارم
مباهاتى از اين بهتر نمىبينم به خود ديگر * كه چون او مونسى معقول و شيرين همنشين دارم
الهى ! مهربانش دار دايم با منِ مسكين * كه در دل آرزوى مهر او را بيش از اين دارم
تو « بهجت » گر ز وصل دوست شيرين خاطرى دارى * عجب نبود كه من هم چون تو يارى نيك بين دارم
به اميد وصل
صنما ! اگر كه بهسوى من ، نظرى ز روى وفا كنى * به نگاه گوشهء چشم خود ، همه دردِ من تو دوا كنى
چه خطا رسيده ز من تو را ، كه شدى ز من مهِ من جدا * چه شود كه بار دگر شها ! نظرى بهسوى گدا كنى ؟