نشان آزادگى
عمرى گذشت و چون دل خود غافلم هنوز * اى واى من ! كه مانده به پاى دلم هنوز
دل بىنصيب چون من و من بينوا چو دل * از دور زندگىست همين حاصلم هنوز
كشتى به گل نشسته و از سر گذشت آب * من ، بىخبر چو موج پى ساحلم هنوز
در بزم عشق ، قصّهء خود گفتهام شبى * شمع زبان بريدهى هر محفلم هنوز
گفتى : نشانه چيست ز آزادگى تو را ؟ * سرو ثمر نديدهى پا در گِلم هنوز
قصّهء بىدرد
غم زدانيت دگر گريهى مستانهى ما * خنده برچيده بساط از لب پيمانهى ما
شور و حالى نزند جوش دگر در دل مى * مستى افزون نكند ساقى جانانهى ما
مطربى نيست كه شورى به نوا انگيزد * مانده خالى ز طرب محفل رندانهى ما
هوس گوشهى باغى و لب جوئى نيست * پاى در گل همه ماندند به ويرانهى ما
روزگاريست كه خورشيد گرفتهست و هنوز * مىزند طشت عبث اين دل ديوانهى ما
مىرسد مژده كه در كوچهى ما آمده عيد * اى خدا ، گم نكند باز ره خانهى ما
« بهستا » تا كه زمان رو ننهد سوى بهى * قصّهء درد بخوانند از افسانهى ما
بت عيّار دگر
بعد از اين دست من و دامن دلدار دگر * سر كوى دگر و سايهء ديوار دگر
سر نهادن به خط حكم بتى همچو قلم * خط زدن بر سر نام تو و بسيار دگر
سجده بردن بر محراب جمالى به نياز * جبهه سودن بره آينه رخسار دگر
تو و آغوش تو ارزانى هر خودكامى * من و آرام من از همدمى يار دگر
پيش ازين از تو سخن بود مرا هرچه كه بود * زين سپس هرچه بود از بت عيار دگر