غنيمت شمار اين دو روز جوانى * به غفلت به پيرى رسيدن چه حاصل ؟
من خسته دل جز تو يارى ندارم * به من ظلم از اين بيش كردن چه حاصل ؟
به مهرت قسم ، دل ز تو برنگيرم * كه بىمهر تو زنده بودن چه حاصل ؟
ز « بهجت » گريزانى اى دوست تا كى ؟ * ز عاشق چو آهو رميدن چه حاصل ؟
فراق يار
كجا رَوم كه بيابم بهسوى كوى تو راهى * كه دل دگر نتواند كشد فراقِ تو ماهى
وصالِ روى تو يارا مرا بهشت برين است * تو را زيان چه رسد گر ببينم از تو نگاهى
كنم فداى تو جانم چو در بزم ز درآيى * كه بىتو زندگىام گشته همچو شام سياهى
دلم به غير وصالت دگر اميد ندارد * مكن دريغ ز من يك نگه تو گاهبهگاهى
شوم به وصلِ تو نايل اگر خداى بخواهد * و گرنه نيست مرا در جهان اميد رفاهى
بيا بيا و ببين « بهجت » از فراق تو چون شد * مگر وفا و محبّت به كيش توست گناهى ؟
رنج فراق
جز تو اى دوست ندارم به خدا يار دگر * غير فكر تو ندارم به سر افكار دگر
بهر وصلت من دلداده ز جان مىگذرم * تا مگر ديده ببيند رخ تو بار دگر
نازنين ! يار تو بسيار و ليكن چون من * مىنيابى به جهان يار وفادار دگر
نكشم پا ز سر كوى تو هرگز كه مرا * نيست همچو تو به عالم گل بىخار دگر
مُردم از غصّهء هجران تو اى مه ! بازآ * زنده كن جان مرا باز به ديدار دگر