تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨
غنيمت شمار اين دو روز جوانى * به غفلت به پيرى رسيدن چه حاصل ؟ من خسته دل جز تو يارى ندارم * به من ظلم از اين بيش كردن چه حاصل ؟ به مهرت قسم ، دل ز تو برنگيرم * كه بىمهر تو زنده بودن چه حاصل ؟ ز « بهجت » گريزانى اى دوست تا كى ؟ * ز عاشق چو آهو رميدن چه حاصل ؟

فراق يار

كجا رَوم كه بيابم به‌سوى كوى تو راهى * كه دل دگر نتواند كشد فراقِ تو ماهى وصالِ روى تو يارا مرا بهشت برين است * تو را زيان چه رسد گر ببينم از تو نگاهى كنم فداى تو جانم چو در بزم ز درآيى * كه بىتو زندگىام گشته همچو شام سياهى دلم به غير وصالت دگر اميد ندارد * مكن دريغ ز من يك نگه تو گاه‌به‌گاهى شوم به وصلِ تو نايل اگر خداى بخواهد * و گرنه نيست مرا در جهان اميد رفاهى بيا بيا و ببين « بهجت » از فراق تو چون شد * مگر وفا و محبّت به كيش توست گناهى ؟

رنج فراق

جز تو اى دوست ندارم به خدا يار دگر * غير فكر تو ندارم به سر افكار دگر بهر وصلت من دلداده ز جان مىگذرم * تا مگر ديده ببيند رخ تو بار دگر نازنين ! يار تو بسيار و ليكن چون من * مىنيابى به جهان يار وفادار دگر نكشم پا ز سر كوى تو هرگز كه مرا * نيست همچو تو به عالم گل بىخار دگر مُردم از غصّهء هجران تو اى مه ! بازآ * زنده كن جان مرا باز به ديدار دگر