تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤

عشق سرمدى

گرچه عشّاق جهان بسيارند * جملگى مست رخ دلدارند همه آماده به جان باختن‌اند * در پى سوختن و ساختن‌اند سينه پرآتش و دل پررازند * همه شاهين فلك پروازند مستى قافله سالار كجا ؟ * عشق عبّاس علمدار كجا ؟ عشق مجنونى و فرهادى نيست * كه در آن ميرى و آزادى نيست آن دو ديوانه عشق‌اند ولى * عاشقى نيست چو فرزند على كيست مستانه دهد تن به بلا * همچو عبّاس شه كرب‌بلا شرح اين عشق نگنجد به بيان * نكته‌سنجان جهان مانده در آن شرح جان‌سوزى و دل باختن است * سخن عشق شه ذو المنن است به قلم شرح كمالش نتوان * عشق عبّاس و جلالش نتوان كى بلا طاقت او طاق كند * به تعجّب همه آفاق كند به فرات آمد و بىتاب نشد * آب را ديده و سيراب نشد شطّ توحيد پر از آب نمود * تشنگان را همه سيراب نمود ملك هستى شده مبهوت از او * مست شد عالم لاهوت از او نادره عاشق سوداگر عشق * دل‌وجان باخته از ساغر عشق دست را داده شده دست خدا * دست ز جان شسته شده مست خدا خون بپاشيد به دست‌افشانى * عالمش ماند در اين حيرانى تير چون ديدهء شهلايش بست * ديده بربست و به جانان پيوست گشت لبريز روانش ز خدا * دل ز دلدار نگرديد جدا فرق منشق بر خاك نهاد * پاى در گنبد افلاك نهاد نشد از عشق ز معشوق جدا * هرچه مىبود خدا بود خدا من كه با عشق و جنون ساخته‌ام * به‌جز از عشق نپرداخته‌ام