عشق سرمدى
گرچه عشّاق جهان بسيارند * جملگى مست رخ دلدارند
همه آماده به جان باختناند * در پى سوختن و ساختناند
سينه پرآتش و دل پررازند * همه شاهين فلك پروازند
مستى قافله سالار كجا ؟ * عشق عبّاس علمدار كجا ؟
عشق مجنونى و فرهادى نيست * كه در آن ميرى و آزادى نيست
آن دو ديوانه عشقاند ولى * عاشقى نيست چو فرزند على
كيست مستانه دهد تن به بلا * همچو عبّاس شه كرببلا
شرح اين عشق نگنجد به بيان * نكتهسنجان جهان مانده در آن
شرح جانسوزى و دل باختن است * سخن عشق شه ذو المنن است
به قلم شرح كمالش نتوان * عشق عبّاس و جلالش نتوان
كى بلا طاقت او طاق كند * به تعجّب همه آفاق كند
به فرات آمد و بىتاب نشد * آب را ديده و سيراب نشد
شطّ توحيد پر از آب نمود * تشنگان را همه سيراب نمود
ملك هستى شده مبهوت از او * مست شد عالم لاهوت از او
نادره عاشق سوداگر عشق * دلوجان باخته از ساغر عشق
دست را داده شده دست خدا * دست ز جان شسته شده مست خدا
خون بپاشيد به دستافشانى * عالمش ماند در اين حيرانى
تير چون ديدهء شهلايش بست * ديده بربست و به جانان پيوست
گشت لبريز روانش ز خدا * دل ز دلدار نگرديد جدا
فرق منشق بر خاك نهاد * پاى در گنبد افلاك نهاد
نشد از عشق ز معشوق جدا * هرچه مىبود خدا بود خدا
من كه با عشق و جنون ساختهام * بهجز از عشق نپرداختهام