تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢

دل سوختگان

محتسب باز در آزردن دل بىپرواست * راه پنهانى ميخانه ، بگوييد كجاست ؟ زاهد و شيخ رياكار به هر كوى و ديار * شهره كردند كه اين باده‌كش انگشت‌نماست ساقى سيم‌بر و باده‌خور و باده‌فروش * همه گفتند كه وى عاشق و مست و شيداست بخت بد محتسب از هركه نشانم پرسيد * گفت افتاده در ميكده مستى رسواست كودكان سنگ پرانند به‌سويم در كوى * كاين گرفتار جنون گشته و از عقل رهاست گفتم از آتش عشقى دل من سوخته است * نشنيدى كه دل سوختگان جاى خداست اشكم از آتش جانم خبرى مىآرد * اين پياميست روان سوز كه از من به شماست بر دل سوختگان نور خدا مىتابد * دل ما آينهء روشن خورشيد نماست در جهان نيست گناهى چو رياكارى و ظلم * بدترين شرك به درگاه خدا ظلم و رياست اى « بهارى » دگر از شيفتگان خرده مگير * اى بسا سوخته جان كاو ز محبّان خداست

وصيّت‌نامه

وقت رفتن شد و تنها ماندم * بيدل و بىكس و شيدا ماندم جان به پيمودن ره بال‌گشاست * تن ز فرسودگى افتاده ز پاست راه پرهيبت و جان‌فرسايى است * تا قيامت همه جا تنهايى است مىروم خفته و خاموش شوم * در دل خاك فراموش شوم گرچه آسان نبود ترك ديار * رفتن از خدمت يار و دلدار ليكن اين راه سپردن بايد * ترك تن گفتن و مُردن بايد در مقامى كه تكلّف باشد * كى دگر جاى توقّف باشد عاشقان جمله ز كار آگاهند * واقفان ره سرّاللّه‌اند عارفان باخبر از راز دل‌اند * هم نيوشندهء آواز دل‌اند رازداران همه لب دوخته‌اند * نكته‌سنجان همه دل سوخته‌اند از پى حرمت ديوانهء عشق * بكشندم سوى ميخانهء عشق