دل سوختگان
محتسب باز در آزردن دل بىپرواست * راه پنهانى ميخانه ، بگوييد كجاست ؟
زاهد و شيخ رياكار به هر كوى و ديار * شهره كردند كه اين بادهكش انگشتنماست
ساقى سيمبر و بادهخور و بادهفروش * همه گفتند كه وى عاشق و مست و شيداست
بخت بد محتسب از هركه نشانم پرسيد * گفت افتاده در ميكده مستى رسواست
كودكان سنگ پرانند بهسويم در كوى * كاين گرفتار جنون گشته و از عقل رهاست
گفتم از آتش عشقى دل من سوخته است * نشنيدى كه دل سوختگان جاى خداست
اشكم از آتش جانم خبرى مىآرد * اين پياميست روان سوز كه از من به شماست
بر دل سوختگان نور خدا مىتابد * دل ما آينهء روشن خورشيد نماست
در جهان نيست گناهى چو رياكارى و ظلم * بدترين شرك به درگاه خدا ظلم و رياست
اى « بهارى » دگر از شيفتگان خرده مگير * اى بسا سوخته جان كاو ز محبّان خداست
وصيّتنامه
وقت رفتن شد و تنها ماندم * بيدل و بىكس و شيدا ماندم
جان به پيمودن ره بالگشاست * تن ز فرسودگى افتاده ز پاست
راه پرهيبت و جانفرسايى است * تا قيامت همه جا تنهايى است
مىروم خفته و خاموش شوم * در دل خاك فراموش شوم
گرچه آسان نبود ترك ديار * رفتن از خدمت يار و دلدار
ليكن اين راه سپردن بايد * ترك تن گفتن و مُردن بايد
در مقامى كه تكلّف باشد * كى دگر جاى توقّف باشد
عاشقان جمله ز كار آگاهند * واقفان ره سرّاللّهاند
عارفان باخبر از راز دلاند * هم نيوشندهء آواز دلاند
رازداران همه لب دوختهاند * نكتهسنجان همه دل سوختهاند
از پى حرمت ديوانهء عشق * بكشندم سوى ميخانهء عشق