تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣
برده تا در خُم مى اندازند * عاشقان مجتهد اين رازند شست‌وشويم بدهند از مى ناب * همره زمزمهء تار و رباب غسل عاشق اگر از خون نشود * خود چرا از مى گلگون نشود از مى عشق وضويى سازند * به من سوخته جان پردازند به من از مهر گذارند نماز * تا نهم پاى در اين راه دراز دوسه مستى كه ز خود بىخبرند * بر سر خاك به دوشم ببرند همه از عشق پريشان باشند * در ره افتاده و حيران باشند بكشندم چو سبو دوش به دوش * آن‌چنانى كه كشد باده‌فروش بدهندم چو قدح دست به دست * به طريقى كه دهد باده‌پرست همگى نعره‌زنان مستانه * داده جان در طلب جانانه من بىپا و سر رفته ز هوش * بين عشّاق خموش و مدهوش شهريارى كه ز شيرين سخنى * روشنى داده به هر انجمنى به مسيحا نفسى نام گرفت * اينك از سوختن آرام گرفت اين « بهارى » كه خزانش برسيد * به‌جز از جلوهء معشوق نديد ديده نگشود مگر بر رخ يار * ليس فى الدّار بجز او دَيّار باد آريد ز پا افتاده است * دل به راه گل و بلبل داده است خوش ندارم ببرندم به مزار * نزد هر بىخبر از عشق نگار بهرم از برگ و گل آرند كفن * دفن سازند مرا در گلشن زير يك شاخ گل نسترنى * جاى شايسته گل‌پيرهنى جمله آرند به لب نام خدا * در دل خاك گذارند مرا بگذارم به دل خاك سرى * بروم جانب باغ دگرى سوى باغى كه بود ساز دگر * عندليب دگر ، آواز دگر