برده تا در خُم مى اندازند * عاشقان مجتهد اين رازند
شستوشويم بدهند از مى ناب * همره زمزمهء تار و رباب
غسل عاشق اگر از خون نشود * خود چرا از مى گلگون نشود
از مى عشق وضويى سازند * به من سوخته جان پردازند
به من از مهر گذارند نماز * تا نهم پاى در اين راه دراز
دوسه مستى كه ز خود بىخبرند * بر سر خاك به دوشم ببرند
همه از عشق پريشان باشند * در ره افتاده و حيران باشند
بكشندم چو سبو دوش به دوش * آنچنانى كه كشد بادهفروش
بدهندم چو قدح دست به دست * به طريقى كه دهد بادهپرست
همگى نعرهزنان مستانه * داده جان در طلب جانانه
من بىپا و سر رفته ز هوش * بين عشّاق خموش و مدهوش
شهريارى كه ز شيرين سخنى * روشنى داده به هر انجمنى
به مسيحا نفسى نام گرفت * اينك از سوختن آرام گرفت
اين « بهارى » كه خزانش برسيد * بهجز از جلوهء معشوق نديد
ديده نگشود مگر بر رخ يار * ليس فى الدّار بجز او دَيّار
باد آريد ز پا افتاده است * دل به راه گل و بلبل داده است
خوش ندارم ببرندم به مزار * نزد هر بىخبر از عشق نگار
بهرم از برگ و گل آرند كفن * دفن سازند مرا در گلشن
زير يك شاخ گل نسترنى * جاى شايسته گلپيرهنى
جمله آرند به لب نام خدا * در دل خاك گذارند مرا
بگذارم به دل خاك سرى * بروم جانب باغ دگرى
سوى باغى كه بود ساز دگر * عندليب دگر ، آواز دگر
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 703
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٠٣