تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
بس ديده در فراز شكوه طلوع صبح * يا واپسين شرارهء گلرنگ آفتاب كهسار ، گاهوارهء آرامش من است * بس خسته ره كه رفته در آغوش او به خواب * * * اين منظر ، اين طراوت و ، اين طرحِ دلگشا * از خاطرات رفتهء عمرم روايت است طى شد « بهارى » ار چه تو را دورهء شباب * خود اين سروده گوشه‌اى از آن حكايت است

زادگاه من

اى خاكِ خرّم « همدان » زادگاه من ! * بر خاطرات عمر و جوانى گواه من يادآور غرور و نشاط جوانىام * آگه به مهر و رنج و سرور نهانىام اى خفته در دلم همه آهنگ مهر تو * دنياى من خلاصه به زى سپهر تو يادت گهى چنان به دلم چنگ مىزند * گويى زمان به شيشهء جان سنگ مىزند آغوش مهر و لطف طبيعت پناه من * چون « گنج‌نامه » مأمن و ميعادگاه من بر قهر و مهر و نيك و بدت خو گرفته‌ام * خاك تو را چو گلشن مينو گرفته‌ام هرگه كه از گذشتهء خود ياد مىكنم * شيرين هواى ياد چو « فرهاد » مىكنم دورم به حسرت ار چه ز يار و ديار خويش * دل‌بسته‌ام به خاطرهء روزگار خويش هر مطلبى به ياد تو آغاز مىكنم * هر فرصتى به‌سوى تو پرواز مىكنم جان و تنم سرشته‌اى از ياد و بود توست * در هر سروده زمزمه‌هاى سرود توست هردم ملول گردم از اين وضع و قال و قيل * بر زادگاه خويش زنم كوس الرحيل آب و هواى دلكشت آرام جسم و جان * سرسبز درّه‌هات مرا راحت روان دارد سرم دوبار هواى خوش بهار * دارد تنم عطش به هوس آب آبشار بس بىقرار صبح سحرگاه در صعود * بس شامگاه خرّم و سرمست در فرود گلگشت باغ و درّه و سرسبزى چمن * يادآورِ نشاط جوانيست بهر من هردم كه پا به قلّهء « الوند » مىنهم * بگذشته را به آتيه پيوند مىدهم بار دگر ز « حوض نبى » گر بنوشم آب * زان نشئه باز سير كنم عالم شباب