بس ديده در فراز شكوه طلوع صبح * يا واپسين شرارهء گلرنگ آفتاب
كهسار ، گاهوارهء آرامش من است * بس خسته ره كه رفته در آغوش او به خواب
* * * اين منظر ، اين طراوت و ، اين طرحِ دلگشا * از خاطرات رفتهء عمرم روايت است
طى شد « بهارى » ار چه تو را دورهء شباب * خود اين سروده گوشهاى از آن حكايت است
زادگاه من
اى خاكِ خرّم « همدان » زادگاه من ! * بر خاطرات عمر و جوانى گواه من
يادآور غرور و نشاط جوانىام * آگه به مهر و رنج و سرور نهانىام
اى خفته در دلم همه آهنگ مهر تو * دنياى من خلاصه به زى سپهر تو
يادت گهى چنان به دلم چنگ مىزند * گويى زمان به شيشهء جان سنگ مىزند
آغوش مهر و لطف طبيعت پناه من * چون « گنجنامه » مأمن و ميعادگاه من
بر قهر و مهر و نيك و بدت خو گرفتهام * خاك تو را چو گلشن مينو گرفتهام
هرگه كه از گذشتهء خود ياد مىكنم * شيرين هواى ياد چو « فرهاد » مىكنم
دورم به حسرت ار چه ز يار و ديار خويش * دلبستهام به خاطرهء روزگار خويش
هر مطلبى به ياد تو آغاز مىكنم * هر فرصتى بهسوى تو پرواز مىكنم
جان و تنم سرشتهاى از ياد و بود توست * در هر سروده زمزمههاى سرود توست
هردم ملول گردم از اين وضع و قال و قيل * بر زادگاه خويش زنم كوس الرحيل
آب و هواى دلكشت آرام جسم و جان * سرسبز درّههات مرا راحت روان
دارد سرم دوبار هواى خوش بهار * دارد تنم عطش به هوس آب آبشار
بس بىقرار صبح سحرگاه در صعود * بس شامگاه خرّم و سرمست در فرود
گلگشت باغ و درّه و سرسبزى چمن * يادآورِ نشاط جوانيست بهر من
هردم كه پا به قلّهء « الوند » مىنهم * بگذشته را به آتيه پيوند مىدهم
بار دگر ز « حوض نبى » گر بنوشم آب * زان نشئه باز سير كنم عالم شباب