درختان تهران
دلم به حالِ درختان شهر مىسوزد * كه هر بهار سرِ سبز زندگى دارند
دوباره داغِ دلم سال بعد تازه شود * كه جاى ريشهء خشكش نهال مىكارند
* * * درخت ، زينتِ باغ طبيعت بشر است * به غير سبزه و گل شهر را صفايى نيست
كنار سبزه و گل وقت را غنيمت دان * كه دور كوتهِ اين عمر را وفايى نيست
* * * هنوز مردم تهران به ياد مىآرند * كه هر محل به تناسب كهن چنارى داشت
هواى پاك و سكوت و صفا و يكرنگى * قنات و چشمه و آب زلال جارى داشت
* * * ز سنگفرش خيابانِ نادرىّ و سپه * ز سمّ اسبِ درشكه جرقّه برمىخاست
صداىِ گرمِ فروشندگان دورهء شهر * ز رنج و دردسر جنس و مشترى مىكاست
* * * به يادگار درختان شهر پيدا نيست * نه آن درخت تناور ، نه آن چنار كهن
به غير زحمت و دود و صداى گوش خراش * به هر كنار نبينى درخت سايهفكن
* * * نه آن صفا و صداقت ، نه آن جوانمردى * زلال زمزمهء جويبار پيدا نيست
درون اين همه جمعيّت حريص و عجول * يكى چو لوطىِ آزادهء شكيبا نيست
* * * به نيم قرن ، چنان اين نظام درهم ريخت * كه هركه ديد بگويد كه اين نه تهران است
ز دود و عرصهء تنگ و فشار جمعيّت * به شهره شهر گران پايتخت ايران است
* * * پس از بهار ، رخ سبزه قيرگون گردد * گياه و برگ درختان شود ز دود سياه