تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦

درختان تهران

دلم به حالِ درختان شهر مىسوزد * كه هر بهار سرِ سبز زندگى دارند دوباره داغِ دلم سال بعد تازه شود * كه جاى ريشهء خشكش نهال مىكارند * * * درخت ، زينتِ باغ طبيعت بشر است * به غير سبزه و گل شهر را صفايى نيست كنار سبزه و گل وقت را غنيمت دان * كه دور كوتهِ اين عمر را وفايى نيست * * * هنوز مردم تهران به ياد مىآرند * كه هر محل به تناسب كهن چنارى داشت هواى پاك و سكوت و صفا و يكرنگى * قنات و چشمه و آب زلال جارى داشت * * * ز سنگفرش خيابانِ نادرىّ و سپه * ز سمّ اسبِ درشكه جرقّه برمىخاست صداىِ گرمِ فروشندگان دورهء شهر * ز رنج و دردسر جنس و مشترى مىكاست * * * به يادگار درختان شهر پيدا نيست * نه آن درخت تناور ، نه آن چنار كهن به غير زحمت و دود و صداى گوش خراش * به هر كنار نبينى درخت سايه‌فكن * * * نه آن صفا و صداقت ، نه آن جوانمردى * زلال زمزمهء جويبار پيدا نيست درون اين همه جمعيّت حريص و عجول * يكى چو لوطىِ آزادهء شكيبا نيست * * * به نيم قرن ، چنان اين نظام درهم ريخت * كه هركه ديد بگويد كه اين نه تهران است ز دود و عرصهء تنگ و فشار جمعيّت * به شهره شهر گران پايتخت ايران است * * * پس از بهار ، رخ سبزه قيرگون گردد * گياه و برگ درختان شود ز دود سياه
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 696 | سيد محمد باقر برقعى