و من ماندم دلم خوش بود زيرا * كبوترهاى عاشق زنده هستند
سكوت ابرها
نگاهم پلكها را باز مىكرد * به آنسوى قفس پرواز مىكرد
نگاهم آرزوى باغ را داشت * ولى گل هم برايش ناز مىكرد
كنار بوتههاى زرد اميد * نگاه سبز تو اعجاز مىكرد
سكوت ابرها ، رنگين كمان را * چنين زيبا ، چنين پرواز مىكرد
و يلداى بلند آرزوها * مرا چون نالهاى دمساز مىكرد
زمان دورى از خورشيد شب هم * غزلهاى مرا آواز مىكرد
و بلبل آخرين موسيقىاش را * به پاس رفتنت آغاز مىكرد
ندارد
مىگفت يك حرف تازه يا شعر نوتر ندارد * ديگر براى دوبيتى منظور آخر ندارد
ديگر كسى مثل حافظ ، در شعرهايش طلائى * از شاهد و بزم و ساقى يا جام و ساغر ندارد
اينجا محبت سپيد است كوتاه خيلى خلاصه * امّا كدورت قصيده است انگار آخر ندارد
ديگر كسى مهربان نيست احساس را مىفروشد * هركس كه شعر خودش را خود نيز باور ندارد
من مىروم تا بسازم شهرى براى پريدن * شهرى كه شعر خودش را خود نيز باور ندارد
طرفدار گل و آزادى
صميمىترين قلب آبادىام * پى آسمانى پر از شادىام
من از كودكى عاشق آسمان * طرفدار گلها و آزادىام
به خورشيد گفتم نمىشد غروب * كمى هم غزل هديه مىدادىام
كه مردم فهمند من شاعرم * و داراى ذوق خدادادىام
و اى كاش روزى فقط يك نفر * بفهمد كه من اهل آبادىام