تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
و من ماندم دلم خوش بود زيرا * كبوترهاى عاشق زنده هستند

سكوت ابرها

نگاهم پلكها را باز مىكرد * به آن‌سوى قفس پرواز مىكرد نگاهم آرزوى باغ را داشت * ولى گل هم برايش ناز مىكرد كنار بوته‌هاى زرد اميد * نگاه سبز تو اعجاز مىكرد سكوت ابرها ، رنگين كمان را * چنين زيبا ، چنين پرواز مىكرد و يلداى بلند آرزوها * مرا چون ناله‌اى دمساز مىكرد زمان دورى از خورشيد شب هم * غزلهاى مرا آواز مىكرد و بلبل آخرين موسيقىاش را * به پاس رفتنت آغاز مىكرد

ندارد

مىگفت يك حرف تازه يا شعر نوتر ندارد * ديگر براى دوبيتى منظور آخر ندارد ديگر كسى مثل حافظ ، در شعرهايش طلائى * از شاهد و بزم و ساقى يا جام و ساغر ندارد اينجا محبت سپيد است كوتاه خيلى خلاصه * امّا كدورت قصيده است انگار آخر ندارد ديگر كسى مهربان نيست احساس را مىفروشد * هركس كه شعر خودش را خود نيز باور ندارد من مىروم تا بسازم شهرى براى پريدن * شهرى كه شعر خودش را خود نيز باور ندارد

طرفدار گل و آزادى

صميمىترين قلب آبادىام * پى آسمانى پر از شادىام من از كودكى عاشق آسمان * طرفدار گل‌ها و آزادىام به خورشيد گفتم نمىشد غروب * كمى هم غزل هديه مىدادىام كه مردم فهمند من شاعرم * و داراى ذوق خدادادىام و اى كاش روزى فقط يك نفر * بفهمد كه من اهل آبادىام