عادت احسان
اى پادشه مملكت هر دوجهان * مقهور تو ، هر مطيع و هر نافرمان
از مرحمت و عفوِ تو در اين عالم * پيداست كه عادت تو باشد احسان
سالى كه نكوست
دل از خبر عذاب و دوزخ شيداست * بينم دنيا قليلى از لطف خداست
دانم فردا ، گذشت خواهد فرمود * « سالى كه نكوست از بهارش پيداست »
كَرم خداوند
آرند اگر مقصّرى درگه شاه * بيند او را ذليل و بىخويش و پناه
از راه كرم ، گناه او مىبخشند * چون منزل هر كريم مىبوده پناه
صدرنشين
چون رحمت تو ، بر غضبت پيش گرفت * اين قصّه چو مرهم به دلريش گرفت
قربان بشارت و بشارت ده تو * آن صدرنشين كز همهكس پيش گرفت
طبيب درد
اى يار ! تويى طبيب درد بيمار * بيمارى دل مرا كشد آخر كار
لطف و كرمت اگر كه گيرد دستم * هرگز نبود مرا به درمانى كار
زنجير هوا
از بندگى هوا كسى سير نشد * پيرامن آن نشد كه زنجير نشد
بردار تو زنجير هوا از گردن * يك دل به دو بند دوستى گير نشد