جام وحدت
ساقيا پر كن ز وحدت جام ما * تا شود عيش جهان بر كام ما
آتشين آبى فشان بر زنگ تن * تن بسوزد جان بماند بىوطن
كز علايق وارهد اين مرغ جان * پر زند بر اوج قدس لامكان
تا ببيند جلوهء انوار حقّ * دل شود آيينهء اسرار حقّ
چشم دل را چشمهء حكمت كند * سينه را چون روضهء رضوان كند
عندليب نطق آرد در فغان * تا نماند شرح حال عاشقان
زد سفير معنوى دل را ندا * كز تن بيگانه يكدم شو جدا
روى خود را سوى اهل راز كن * شرح اهل عشق حقّ را باز كن
گو تو شرح حال شاه عشق را * پير راه عشق ، ماه عشق را
بازگو شرح وداع شاه دين * گرچه دل باشد از اين معنى غمين
شه بيامد با دل پردرد و غم * اندرونِ خيمهء اهلِ حرم
اى عجب از اين دل و دلدار او * كه نبودش مانعى از يار او
جذبِ اللّهى چنان او را كشيد * رشتهء هستى و قيد جان بريد
جان او مجذوب حقّ در امتحان * جسم دارد گفتوگوها را بيان
پس بگفتا شه به آواز جلى : * خواهرا ، كاى دختر بابم على !
اى تو دخت مصطفى را جانشين * زين سفر جانا ، نباشى دل غمين
اندر اين ره جز بلا مقصود نيست * جان عاشق از الم فرسود نيست
در ره حقّ ، هر بلايى نعمت است * زان كه هر رنجى دليل راحت است
آفتاب عالمافروز
بگو اى خضر راه بينوايان * شود كى مهر رخشانت نمايان ؟
بگو اى آفتاب عالمافروز * شب غيبت به ما كى مىشود روز ؟
نشد چشم جهان از فتنهها كور * چو شد ماه رُخت از ديدهها دور