تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤

جام وحدت

ساقيا پر كن ز وحدت جام ما * تا شود عيش جهان بر كام ما آتشين آبى فشان بر زنگ تن * تن بسوزد جان بماند بىوطن كز علايق وارهد اين مرغ جان * پر زند بر اوج قدس لامكان تا ببيند جلوهء انوار حقّ * دل شود آيينهء اسرار حقّ چشم دل را چشمهء حكمت كند * سينه را چون روضهء رضوان كند عندليب نطق آرد در فغان * تا نماند شرح حال عاشقان زد سفير معنوى دل را ندا * كز تن بيگانه يك‌دم شو جدا روى خود را سوى اهل راز كن * شرح اهل عشق حقّ را باز كن گو تو شرح حال شاه عشق را * پير راه عشق ، ماه عشق را بازگو شرح وداع شاه دين * گرچه دل باشد از اين معنى غمين شه بيامد با دل پردرد و غم * اندرونِ خيمهء اهلِ حرم اى عجب از اين دل و دلدار او * كه نبودش مانعى از يار او جذبِ اللّهى چنان او را كشيد * رشتهء هستى و قيد جان بريد جان او مجذوب حقّ در امتحان * جسم دارد گفت‌وگوها را بيان پس بگفتا شه به آواز جلى : * خواهرا ، كاى دختر بابم على ! اى تو دخت مصطفى را جانشين * زين سفر جانا ، نباشى دل غمين اندر اين ره جز بلا مقصود نيست * جان عاشق از الم فرسود نيست در ره حقّ ، هر بلايى نعمت است * زان كه هر رنجى دليل راحت است

آفتاب عالم‌افروز

بگو اى خضر راه بينوايان * شود كى مهر رخشانت نمايان ؟ بگو اى آفتاب عالم‌افروز * شب غيبت به ما كى مىشود روز ؟ نشد چشم جهان از فتنه‌ها كور * چو شد ماه رُخت از ديده‌ها دور