گذشته
يكدم مرا به صحبتِ جانان گذشته است * ديگر ز من مپرس چه بر جان گذشته است
مشكل زيادِ ما برود تا به پاى مرگ * عهدى كه آنچنان به تو آسان گذشته است
هر شب من و دليم كه پيمانه مىزنيم * با يادِ دلبرى كه ز پيمان گذشته است
دانى كه چيست پيك محبّت به راهِ دوست * اشكى كه با شتاب ز دامان گذشته است
پروانه هرچه هست چو مهمانِ نااميد * در بزمِ شمع ز آتش سوزان گذشته است
بر اين دلِ خراب مخند ! اى اميدِ دل * اين زورقِ شكسته ز طوفان گذشته است
چون مرغ پرشكستهء گمكردهآشيان * عمرم تمام بىسروسامان گذشته است
هر عاشقى گذشت ز جان در طريقِ عشق * همّت نگر كه با لبِ خندان گذشته است
دورانِ زندگى همه با حسرت و اميد * در انتظار گردشِ دوران گذشته است
آوخ ! كه رنجِ تو ندهد حاصل اى طبيب * درديست دردِ ما كه ز درمان گذشته است
اى دل ز عشق هرچه پريشان شوى بجاست * كز دوشِ يار ، زلفِ پريشان گذشته است
بىشِكوه هيچ دل ز برِ دلستان نرفت * تنها دلِ « بصير » بدينسان گذشته است
تمام شد
آن آرزو كه بىخبرِ من تمام شد * با خونِ ديده و جگرِ من تمام شد
بهرِ تو گرچه ارزش يكلحظه را نداشت * امّا زمانه در نظر من تمام شد
آن نغمهها كه با گلِ روى تو داشتم * با نالههاى بىاثرِ من تمام شد
بعد از تو اى اميد دلوجان و روحِ من * دنيا و هرچه هست برِ من تمام شد
ديگر به كوى عشق گذارى نمىكنم * در اين طريق هم گذر من تمام شد
دلدار رفت تا كه نشيند به بزمِ غير * آوخ ! كه عشقِ بىثمر من تمام شد
پايان گرفت قصّهء سوز و گدازِ دل * افسانههاى پُرشرر من تمام شد
اى مرگ ! آرزوى تو دارم ، بيا بيا * خواب از براى چشمِ ترِ من تمام شد
رفتى چنانكه خرمنِ ذوقِ « بصير » سوخت * گويى كه در سخن هنر من تمام شد