اى « بصير » از چرخ كجرفتار دارى انتظار * انتظار تلخ كى در كام شيرين مىشود ؟
ساختن و سوختن
به جان دوست كه با درد ساختيم و نشد * نبرده كام جوانى ، بباختيم و نشد
هزار مرتبه سوداى عشقِ خوبان را * به كورهء دلِ سوزان گداختيم و نشد
بدان اميد كه پيدا شود وفادارى * نشانِ راهِ وفا را شناختيم و نشد
به بزمِ دوست به آهنگ جانگداز و حزين * نواى زارِ دل خود نواختيم و نشد
سمندِ سركشِ دل را به شوقِ جانبازى * به كوى يار ، چه شبها كه تاختيم و نشد
« بصير » با دلِ سوزانِ خويشتن مىگفت : * دلا ! بسوز تو هم ، ما كه ساختيم و نشد
جدايى
ز كوى عشق تو نامهربان دگر رفتم * ز جان گذشتم و از خويش بىخبر رفتم
از آنكه ديدهء من تابِ ديدنِ تو نداشت * به عذر توبه دگر با دو چشمِ تر رفتم
چنان به خرمنِ امّيدِ من زدى آتش * كه همچو دود برون جسته از شرر رفتم
به عزم آنكه ز خاطر كنم فراموشت * قسم به نرگسِ مستِ تو مستتر رفتم
بهسانِ شمع كه قربانىِ وفا گردد * فغان كه سوختم از عشق و بىثمر رفتم
چو آه سينهء سردى كه مىكشد ناكام * خموش و ساكت و آرام و بىاثر رفتم
ز جانِ خسته چه پرسى كه از جفاى تو من * براى آنكه كنم تركِ جان و سر رفتم
چو طايرى كه خورد تير و سينهخيز رَود * شكسته حال و پريشان شكستهپر رفتم
لبت به خنده چو گل باز شد به روى رقيب * چو شبنم از عرقِ شرم غوطهور رفتم
به پاى سروِ تو چون باغبان به صد امّيد * چه رنجها كه كشيدم ، چه دربهدر رفتم
فداى روى تو ، دست از سرم دگر بردار * كه چون حكايت افتاده از نظر رفتم
به خون كشيده دلوجان به خون نوشته « بصير » * چو لاله از غمت اى دوست خون جگر رفتم