دردا ، دگر به خاطر آزردهء « بصير » * عشقى نمانده تا كه نشيند به جاى غم
افتاده
آن قدر خوارم كه از چشم جهان افتادهام * آرزو گم كرده ، بىنام و نشان افتادهام
كاروان در راه خوشبختى روان گرديد و من * لنگلنگان در قفاى كاروان افتادهام
پندِ هركس را شنيدم طعنهاى جانسوز داشت * عاقبت از فكرِ هر سود و زيان افتادهام
بسكه از هر شعلهء غم جان و دل آتش گرفت * همچنان پروانه ديگر از زبان افتادهام
هر زمان از گردش ايّام مىپيچم به خويش * برگِ زردم ، در ره بادِ خزان افتادهام
از جفاى گلرخان سركردهام در زيرِ بال * بلبلم ، امّا ز شوقِ گلسِتان افتادهام
چون غريقِ نااميدى از نجاتِ خويشتن * در كفِ امواج بحر بىكران افتادهام
باز امشب شمع مجلس مهربانى مىكند * من به يادِ آن بتِ نامهربان افتادهام
آشيان عشق را پامالِ راهش كرده است * من همان مرغم كه از اين آشيان افتادهام
پيش پاى گلرخان از خود گريزان ، بيمناك * لرزلرزان چون سرشك از ديدگان افتادهام
با دلِ پرخونِ خود هر لحظه مىگويد « بصير » * اى دل ! از دستِ تو ديگر در فغان افتادهام
غروب عمر
پردههاى آخرِ عمرم چه رنگين مىشود * زندگى بر دوش من يكبار سنگين مىشود
هرچه مىبينم به گرد شمع دل ، پروانهوار * خاطرم از شمع خامُش گشته غمگين مىشود
ننگم آيد از وجود خويشتن تا زندهام * مرگ من كى آخرِ اين عمر ننگين مىشود ؟
شبنمِ صبحِ وفا آن دم كه مىگردد فنا * بر همه گلهاى رنگارنگ بدبين مىشود
دوستانِ بىطرف از رهروِ راهِ شرف * بركنارى مىكنند آن دم كه مسكين مىشود
جان فداى بادهء صافى كه آتش مىزند * بر دلى كز گردش ايّام خونين مىشود
زين همه ياران پُرگفتار ، يك غمخوار نيست * بهر آن عاشق كه عشقش زهرآگين مىشود
پاى هر گل باغبان يكعمر زحمت مىكشد * بىخبر از آنكه گل مفتون گلچين مىشود