تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
دردا ، دگر به خاطر آزردهء « بصير » * عشقى نمانده تا كه نشيند به جاى غم

افتاده

آن قدر خوارم كه از چشم جهان افتاده‌ام * آرزو گم كرده ، بىنام و نشان افتاده‌ام كاروان در راه خوشبختى روان گرديد و من * لنگ‌لنگان در قفاى كاروان افتاده‌ام پندِ هركس را شنيدم طعنه‌اى جانسوز داشت * عاقبت از فكرِ هر سود و زيان افتاده‌ام بس‌كه از هر شعلهء غم جان و دل آتش گرفت * همچنان پروانه ديگر از زبان افتاده‌ام هر زمان از گردش ايّام مىپيچم به خويش * برگِ زردم ، در ره بادِ خزان افتاده‌ام از جفاى گل‌رخان سركرده‌ام در زيرِ بال * بلبلم ، امّا ز شوقِ گلسِتان افتاده‌ام چون غريقِ نااميدى از نجاتِ خويشتن * در كفِ امواج بحر بىكران افتاده‌ام باز امشب شمع مجلس مهربانى مىكند * من به يادِ آن بتِ نامهربان افتاده‌ام آشيان عشق را پامالِ راهش كرده است * من همان مرغم كه از اين آشيان افتاده‌ام پيش پاى گل‌رخان از خود گريزان ، بيم‌ناك * لرزلرزان چون سرشك از ديدگان افتاده‌ام با دلِ پرخونِ خود هر لحظه مىگويد « بصير » * اى دل ! از دستِ تو ديگر در فغان افتاده‌ام

غروب عمر

پرده‌هاى آخرِ عمرم چه رنگين مىشود * زندگى بر دوش من يك‌بار سنگين مىشود هرچه مىبينم به گرد شمع دل ، پروانه‌وار * خاطرم از شمع خامُش گشته غمگين مىشود ننگم آيد از وجود خويشتن تا زنده‌ام * مرگ من كى آخرِ اين عمر ننگين مىشود ؟ شبنمِ صبحِ وفا آن دم كه مىگردد فنا * بر همه گل‌هاى رنگارنگ بدبين مىشود دوستانِ بىطرف از رهروِ راهِ شرف * بركنارى مىكنند آن دم كه مسكين مىشود جان فداى بادهء صافى كه آتش مىزند * بر دلى كز گردش ايّام خونين مىشود زين همه ياران پُرگفتار ، يك غمخوار نيست * بهر آن عاشق كه عشقش زهرآگين مىشود پاى هر گل باغبان يك‌عمر زحمت مىكشد * بىخبر از آنكه گل مفتون گلچين مىشود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 655 | سيد محمد باقر برقعى