نفهميد اين دل شوريدهء من حرف وجدان را * بر اخلاق خوش و بر لطف و احسانت قسم دادم
ز بس رنجيده بود اين دل محبّت را نمىدانست * به كوى معرفت بردم به سامانت قسم دادم
به دل هر نكتهاى گفتم بديدم منحرف باشد * به وى بر طالع سعد و به كيوانت قسم دادم
چو درسى از نجوم اين دل نمىدانست حيران شد * به سرو قامت و بر روى تابانت قسم دادم
بگفتم من « بشيرى » ام به من دست ارادت داد * ز هرچه بود بگذشتم به پيمانت قسم دادم
عاشق آزادى
خوشم به عشقنگارى و گوشهء چمنى * كه خود به ياد نيارم حديث ما و منى
اگر كه چرخ نخندد به بىوفايى خود * خوشم به نان جويى و به كهنه پيرهنى
به ياوه عمر سرآمد ، كجاست باده ناب * كه داغ دل بستانم ز غصّه و محنى
ستارهام من و سرگشتگى مرام من است * مپرس ز اهل كجايم ، كجا بود وطنى
نماز را چه نكوتر به طاق ابرويى * وضو خوش است و ليكن به بادهء كهنى
خوشا به حال تو زاهد كه منكر عشقى * مشام خويش ببستى ز بوى نسترنى
هميشه شاعر نادان سخن ز بلبل گفت * مگر كه خلقت غير است زاغى و زغنى
مكن زيارت كعبه كه آن صنم گويد * برو زيارت دل كن ، گر آشناى منى
خوش است زندگى امّا به روز آزادى * « بشير » عاشق آنى و پاى ، در رسنى
آه من و جور رقيب
به سر زلف ، دل از بلهوسى جا مىگيره * بلهوس نيست غريب است كه مأوا مىگيره