تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
كمتر به ما اينجا نصيحت كن « بشيرى » * ما قامت بشكستهء رعناى عشقيم

چشم بيمار

گفتم به نيرنگ و فسون صد حيله در كارش كنم * شايد به درد خويشتن چندى گرفتارش كنم آيينه را در نزد او بردم به صد شوق و شعف * شايد ز حسن عارضش چون نقش ديوارش كنم گفتم كه شايد آن شود ، آن گفته شد ليك آن نشد * بيمارى دل را دوا از چشم بيمارش كنم يا يوسف گم‌گشته را آرام سر بازار داد * يا از زليخاى دلم روزى خبردارش كنم ازبس‌كه بىخود گشته دل جا دارد اين شوريده را * مبهوت چشم سمت آن آهوى تاتارش كنم با دل چه‌ها بايد نمود از زلف سنگين دل بگوى * تا يك مسلمان‌زاده را در بند كفّارش كنم دلبر نيامد ، اى « بشير » اكنون ز هجرانش بمير * گفتى كه آيد آن امير سرگرم اشعارش كنم

شمشير كين

ديشب ميان خوبان ، ما را نظاره كردى * از بهر كشتن من ، هى استخاره كردى گفتم دواى دردم ، گفتى خموش بنشين * درد مرا به عشقت كشتى و چاره كردى جز بندگى چه ديدى ، جز بندگى چه كردم * در حيرتم كه چون شد از من كناره كردى گفتم حكايت دل ، آوخ دلم شكستى * آيينه‌ام نشانى زان سنگ خاره كردى گر زنده كرد ، عيسى فردى ، ولى تو اى گل * احياى عالمى را از يك اشاره كردى در پيش خلق نادان سر بر سرم نهادى * اين سينه را محيط آه شراره كردى از من نهان نمودى آن روى همچو مه را * وز حسرتش نصيبم آه شراره كردى گفتى به تيغ ابرو كارى دگر ندارم * شمشير كين كشيدى كار دوباره كردى گويا به غير وصفت بشنيدى از « بشيرى » * اوراق دفترش را خوش پاره پاره كردى

زرگر دهر

عكس روى تو چو در سايهء مهتاب افتاد * دل ، دل از دست رها كرده و در خواب افتاد