تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
صفحه‌اى از رخ خوب تو كشيدم كه اشكم * اين قدر ريخت كه آن صفحه به سيلاب افتاد زرگر دهر به عمرى ز طمع چشم ببست * بس‌كه از ديدهء من گوهر ناياب افتاد زاهد آن روز كه آن چهرهء مسرور بديد * مست و سودازده در گوشهء محراب افتاد مطرب چرخ مگر نام سر زلف تو برد * كز كفش در اثر زمزمه مضراب افتاد رمزى از خال لبش گفتم و دل با من گفت * نقطه‌اى بود كه در صفحهء سيماب افتاد بس‌كه شكرانهء عشق تو نمىكرد « بشير » * كز كفش دانش و دين رفت و به گرداب افتاد

طالع خفته

مرده آن دل كه ز هجران تو بيمار نشد * كور چشمى كه تو را ديد و گرفتار نشد ما به غير از تو كسى را به جهان نشناسيم * دل ما جز غم عشق تو خريدار نشد بهتر از وادى حيرت نپسندد دل ما * صرفه با آنكه در اين ميكده هشيار نشد روز و شب جلوهء حسن تو شرر افروزد * بىنوا آنكه تو را ديد و خبردار نشد همه جا عشق رُخت دم ز انا الحقّ مىزد * بىوجود تو صنم بار كسى بار نشد عقل خود بين به كرم‌خانهء دل راه نيافت * خانهء عشق زيارتگه اغيار نشد به اميدى سر راهش به غلط بنشستم * او گذشت از من و يك‌لحظه مرا يار نشد هرچه دامان دعاى سحرى بگرفتم * آگه از حال دلم آن بت عيّار نشد با « بشيرى » سخن از بخت بگفتم ، گفتا * طالع خفتهء من بود كه بيدار نشد

قسم به پيمان

دلم را بر سر زلف پريشانت قسم دادم * نشد راضى دلم بر تير مژگانت قسم دادم بديدم باز سرپيچى كند دل با دو صد حسرت * ز عفوت چشم پوشيدم به وجدانت قسم دادم