تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
به سرودن غزل و رباعى علاقه و دلبستگى نشان مىداد سرانجام در سال 1382 بدرود حيات گفت و در زادگاهش به خاك سپرده شد و در سال 1383 قسمتى ديگر از اشعار به نام « زنده‌ى عشق » به كوشش فرزندش ايرج بشيريّه به چاپ رسيد . نمونه‌هاى زير از شعر اوست :

گذرگاه

آشيانى است جهان خسته در آن جانى چند * جان انسان به تن فرقهء حيوانى چند اين گذرگاه كه ما بين وجود و عدم است * حيرت‌انگيز بود در ره انسانى چند روح علوى نكند جاى به سرمنزل جغد * اين ندايى بود از مردم نادانى چند آفتاب است و زمين تفته و خاموش نسيم * راه‌گم‌كرده در اين مرحله عريانى چند نى ز زاهد بود اميد و نه درويش و نه شيخ * بهر آوارگى بىسروسامانى چند تا ز پيدايش عالم نبرد پى آدم * كى توان زيست به امّيد سخن دانى چند زير اين سقف فرورفته مجوييد كسى * تا كه آبى بزند بر دل بريانى چند چشم آن شوخ كه فتواى من غم‌زده داد * مژه‌اش زد به دلم خنجر برّانى چند چون « بشيرى » به مسلمانى خود خنديدم * نهضتى را كه بديدم ز مسلمانى چند

مدد عشق

در سينه‌ام ار آه شرربار نمىشد * كس با خبر از اين دل بيمار نمىشد ديوانه اگر صحبت ديوانه نمىكرد * تهمت‌زدهء مردم بازار نمىشد آهى كه بسوزد دل هر عاقل و دانا * اى كاش به ياد لب آن يار نمىشد گر دل‌شكن موى تو را شانه نمىزد * آشفته‌تر از گردش پرگار نمىشد منصور گر اسرار انا الحقّ نه بيان داشت * در دست خسان سرمهء دستار نمىشد آشفته‌تر از زلف سياهش دل من بود * آگاه كسى زين همه اسرار نمىشد از روز ازل دل به من اين نكته نهان گفت * با تيغ دو ابروى تو پيكار نمىشد