به سرودن غزل و رباعى علاقه و دلبستگى نشان مىداد سرانجام در سال 1382 بدرود حيات گفت و در زادگاهش به خاك سپرده شد و در سال 1383 قسمتى ديگر از اشعار به نام « زندهى عشق » به كوشش فرزندش ايرج بشيريّه به چاپ رسيد .
نمونههاى زير از شعر اوست :
گذرگاه
آشيانى است جهان خسته در آن جانى چند * جان انسان به تن فرقهء حيوانى چند
اين گذرگاه كه ما بين وجود و عدم است * حيرتانگيز بود در ره انسانى چند
روح علوى نكند جاى به سرمنزل جغد * اين ندايى بود از مردم نادانى چند
آفتاب است و زمين تفته و خاموش نسيم * راهگمكرده در اين مرحله عريانى چند
نى ز زاهد بود اميد و نه درويش و نه شيخ * بهر آوارگى بىسروسامانى چند
تا ز پيدايش عالم نبرد پى آدم * كى توان زيست به امّيد سخن دانى چند
زير اين سقف فرورفته مجوييد كسى * تا كه آبى بزند بر دل بريانى چند
چشم آن شوخ كه فتواى من غمزده داد * مژهاش زد به دلم خنجر برّانى چند
چون « بشيرى » به مسلمانى خود خنديدم * نهضتى را كه بديدم ز مسلمانى چند
مدد عشق
در سينهام ار آه شرربار نمىشد * كس با خبر از اين دل بيمار نمىشد
ديوانه اگر صحبت ديوانه نمىكرد * تهمتزدهء مردم بازار نمىشد
آهى كه بسوزد دل هر عاقل و دانا * اى كاش به ياد لب آن يار نمىشد
گر دلشكن موى تو را شانه نمىزد * آشفتهتر از گردش پرگار نمىشد
منصور گر اسرار انا الحقّ نه بيان داشت * در دست خسان سرمهء دستار نمىشد
آشفتهتر از زلف سياهش دل من بود * آگاه كسى زين همه اسرار نمىشد
از روز ازل دل به من اين نكته نهان گفت * با تيغ دو ابروى تو پيكار نمىشد