تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩

واژهء شعر حيات

ديدى ز درد شب‌چرهء عيد ساختم ؟ * بر بال باد خانهء اميد ساختم ! از همرهى كه تربيت همرهى نداشت * دل آنچه را كه ديد و پسنديد ساختم مهر پرى ز آهرمن خواستم دريغ * كاخ يقين به پايهء ترديد ساختم در دل نشاندمش ، تو مگو شب‌پرست را * آرامگه به خلوت خورشيد ساختم همراهى سرود سراسر فسونگريش * از دل ترانه‌اى كه تراويد ساختم افسانه‌اى ز تشنهء وامانده در سراب * از او هرآنچه ديدهء دل ديد ساختم اين خانه را كه جغد در آن ناله مىكند * با آرزوى صحبت ناهيد ساختم بستان بسى طراوت شعر حيات را * با واژه‌اى كه مُرد و نخنديد ساختم

براى نوهء يك سال و نيمه‌ام « هيوا » گردش زمان

سحرگهى نوه‌ام را نديم جان ديدم * جوان گهان خزان را ، به ناگهان ديدم شتاب خندهء او ، با شباب دل آميخت * به لحظه‌اى گذرا ، خويش را جوان ديدم سياه چشم خموشش مرا مجالى داد * كه گويمش چه در اين تيره‌خاكدان ديدم مرا چو جام جهان‌بين ، به عهد ديرين برد * در آبگونه نگاهش جهان عيان ديدم نهال عمر من است او ، از او نهان نكنم * كه چه از جهان و چه‌ها از جهانيان ديدم ز چشم او كه سكوتش زبان مهتاب است * به روزهاى تبه‌گشته ترجمان ديدم چه روزهاى سيه ديده ديد بر من و دل * ز ديده سود نديدم ز دل زيان ديدم هديه‌اى به‌جز اندوه از كَسَم نرسيد * غَمان زندگىام شد ، گر ارمغان ديدم بهانه‌اى نه پى راحت روان جستم * زمانه را نه دمى هم نواى جان ديدم به دفتر و قلمى دل اگر دمى خوش بود * نه خير از اين و نه خرّم‌دلى از آن ديدم اگر كه بسترى از پرنيان كَسَم گسترد * چه خارها كه در آغوش پرنيان ديدم عزيز دانهء دلبند اسير بندم خواست * ميان خندهء گل خون دل نهان ديدم