واژهء شعر حيات
ديدى ز درد شبچرهء عيد ساختم ؟ * بر بال باد خانهء اميد ساختم !
از همرهى كه تربيت همرهى نداشت * دل آنچه را كه ديد و پسنديد ساختم
مهر پرى ز آهرمن خواستم دريغ * كاخ يقين به پايهء ترديد ساختم
در دل نشاندمش ، تو مگو شبپرست را * آرامگه به خلوت خورشيد ساختم
همراهى سرود سراسر فسونگريش * از دل ترانهاى كه تراويد ساختم
افسانهاى ز تشنهء وامانده در سراب * از او هرآنچه ديدهء دل ديد ساختم
اين خانه را كه جغد در آن ناله مىكند * با آرزوى صحبت ناهيد ساختم
بستان بسى طراوت شعر حيات را * با واژهاى كه مُرد و نخنديد ساختم
براى نوهء يك سال و نيمهام « هيوا » گردش زمان
سحرگهى نوهام را نديم جان ديدم * جوان گهان خزان را ، به ناگهان ديدم
شتاب خندهء او ، با شباب دل آميخت * به لحظهاى گذرا ، خويش را جوان ديدم
سياه چشم خموشش مرا مجالى داد * كه گويمش چه در اين تيرهخاكدان ديدم
مرا چو جام جهانبين ، به عهد ديرين برد * در آبگونه نگاهش جهان عيان ديدم
نهال عمر من است او ، از او نهان نكنم * كه چه از جهان و چهها از جهانيان ديدم
ز چشم او كه سكوتش زبان مهتاب است * به روزهاى تبهگشته ترجمان ديدم
چه روزهاى سيه ديده ديد بر من و دل * ز ديده سود نديدم ز دل زيان ديدم
هديهاى بهجز اندوه از كَسَم نرسيد * غَمان زندگىام شد ، گر ارمغان ديدم
بهانهاى نه پى راحت روان جستم * زمانه را نه دمى هم نواى جان ديدم
به دفتر و قلمى دل اگر دمى خوش بود * نه خير از اين و نه خرّمدلى از آن ديدم
اگر كه بسترى از پرنيان كَسَم گسترد * چه خارها كه در آغوش پرنيان ديدم
عزيز دانهء دلبند اسير بندم خواست * ميان خندهء گل خون دل نهان ديدم