تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
وفا نمودم و گر دوستى نشان دادم * نه از وفا و نه از دوستى نشان ديدم به راه دوست تن و جان و دل روان دادم * بلاى تن ، غم دل ، آفت روان ديدم كَسَم نگفت كه آن به ز دوست راز نهفت * بسم نبود زيان‌ها كه از زبان ديدم به حسرت قدحى باده خون دل خوردم * اگر كه ژاله به سيماى ارغوان ديدم در اين گريوهء نامردمى دنيا نام * هرآن‌كه گُرد خرد بود ، ناتوان ديدم درخت دانش من ، حاصلش جهالت بود * به ناى فضل و هنر ناله و فغان ديدم جهان جوازِ جهالت به من نه تنها داد * بسا ، يلان هنرمند را هَوان ديدم نبود دانش و مال و جمال ياور كس * كسى نماند كز آسيبش در امان ديدم هرآن‌كه مال فزون داشت آزش افزون شد * عقاب را به پى پاره استخوان ديدم جمال نيز نپاييد و پيرىاش پوشاند * به پرده‌اى كه بر آن پود ساليان ديدم غريب‌وار به ناگه غروب كرد به خاك * هرآن‌كه را كه ز نخوت بر آسمان ديدم نيرزد آنكه بدين بىبها ببندى دل * كه هركه بست ، غمش را غمى گران ديدم كنون بهار نُوَم ، نوشخندهء نوه‌اى است * كه غافلش ز غم غارت خزان ديدم هنوز لب نگشوده است تا به زخم زبان * بگويدم : چه از اين خوان و خاندان ديدم اگرچه بسته به دو شد بساط بزم اميد * به خنده‌اش اثر از عشق جاودان ديدم به ماندنم نبود ميل ، تا ز چهرهء من * نخواند او ، كه چه از گردش زمان ديدم

در باغ سرد پير . . .

طوفان تيزپر ، طوفان تندپا ، در نيمه‌راه بود كه توفنده مىسرود : « من پيك خشم و قهر خدايان نفرتم ، « من دشنه‌ام مصاف گياهان هرزه را . « من آمدم كه انگل مردم شكار را ،