وفا نمودم و گر دوستى نشان دادم * نه از وفا و نه از دوستى نشان ديدم
به راه دوست تن و جان و دل روان دادم * بلاى تن ، غم دل ، آفت روان ديدم
كَسَم نگفت كه آن به ز دوست راز نهفت * بسم نبود زيانها كه از زبان ديدم
به حسرت قدحى باده خون دل خوردم * اگر كه ژاله به سيماى ارغوان ديدم
در اين گريوهء نامردمى دنيا نام * هرآنكه گُرد خرد بود ، ناتوان ديدم
درخت دانش من ، حاصلش جهالت بود * به ناى فضل و هنر ناله و فغان ديدم
جهان جوازِ جهالت به من نه تنها داد * بسا ، يلان هنرمند را هَوان ديدم
نبود دانش و مال و جمال ياور كس * كسى نماند كز آسيبش در امان ديدم
هرآنكه مال فزون داشت آزش افزون شد * عقاب را به پى پاره استخوان ديدم
جمال نيز نپاييد و پيرىاش پوشاند * به پردهاى كه بر آن پود ساليان ديدم
غريبوار به ناگه غروب كرد به خاك * هرآنكه را كه ز نخوت بر آسمان ديدم
نيرزد آنكه بدين بىبها ببندى دل * كه هركه بست ، غمش را غمى گران ديدم
كنون بهار نُوَم ، نوشخندهء نوهاى است * كه غافلش ز غم غارت خزان ديدم
هنوز لب نگشوده است تا به زخم زبان * بگويدم : چه از اين خوان و خاندان ديدم
اگرچه بسته به دو شد بساط بزم اميد * به خندهاش اثر از عشق جاودان ديدم
به ماندنم نبود ميل ، تا ز چهرهء من * نخواند او ، كه چه از گردش زمان ديدم
در باغ سرد پير . . .
طوفان تيزپر ،
طوفان تندپا ،
در نيمهراه بود كه توفنده مىسرود :
« من پيك خشم و قهر خدايان نفرتم ،
« من دشنهام مصاف گياهان هرزه را .
« من آمدم كه انگل مردم شكار را ،