تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

ماناد صد هزاره . . .

برشد خروش نور ، ز خورشيد خاوران * در بارگاه باژ ، به اقصاى طابران زد بر طلايهء سپه قيرگون شب * پاشيد عطر نور بر آفاق بيكران خورشيدسان ز سينهء اين باژگون سپهر * شست آب ابر مظلم اغراض منكران با خنجر سپه‌شكن خامه ، بردريد * رنگين نقاب چهرهء زشت مزوّران ز آوردگاه ساكت شهنامه شد بلند * فرياد نااميدى و مرگ ستمگران در گوش زهره از دل ميدان گرم عشق * پيچيد بانگ زهره شكاف دلاوران فرّ و شكوه مردم آزاده را نگاشت * در دير ديرپا ، به دل ديرباوران اينجا نبردگاه سپهدار راستى است * جمع‌اند از بلاد خرد ، جمله سروران آنجا قرارگاه فريدون فرّخ است * نيكان نهاده بند به پاى بداختران اين خاستگاه پرتو جمشيد و جام اوست * تابان ز خاوران ، به سر اقصر دلبران آن بىكرانه ، رقصگه رَخش رستم است * كاو شسته از ستم ، دل از غم مكدّران اين بزمگاه خسرو و شيرين و شكّر است * بر كف گرفته جام و به رقص‌اند دلبران آن خوابگاه خاطره‌خيز منيژه است * بيژن به چَه نخفته ز تزوير چاكران اين گرچه نقش زندگى رفتگان ماست * خون من و تو ، زنده جارى است اندر آن از ماجراى فتنهء ديوان بركنش * خوش دفترى گشود به ديوان داوران گر خوانمش بدون طهارت ، روا بود * كوبد زمانه بر دهنم چوب خيزران آئينه‌اى است پاك كه آغوش برگشود * بر ديدگاه بدگهران پاك گوهران بيند صفات خويش ، در او هركه بنگرد * از پاك رهروان وز ضحّاك رهبران آئينه‌اى برابر آئين و روح ماست * گردش به رخ نيوفتند از داغ لاغران شه در برابرش چه زند لاف سرورى * در پايش اوفتند به دُم لابه شاعران از مدح هيچ‌كس نفزايد به قدر * او قدرش نكاهد از قبل قدح ديگران من را چه جاى دم زدن از قلب ملّتى است * كاو مىتپد به سينهء گرم هنروران