ماناد صد هزاره . . .
برشد خروش نور ، ز خورشيد خاوران * در بارگاه باژ ، به اقصاى طابران
زد بر طلايهء سپه قيرگون شب * پاشيد عطر نور بر آفاق بيكران
خورشيدسان ز سينهء اين باژگون سپهر * شست آب ابر مظلم اغراض منكران
با خنجر سپهشكن خامه ، بردريد * رنگين نقاب چهرهء زشت مزوّران
ز آوردگاه ساكت شهنامه شد بلند * فرياد نااميدى و مرگ ستمگران
در گوش زهره از دل ميدان گرم عشق * پيچيد بانگ زهره شكاف دلاوران
فرّ و شكوه مردم آزاده را نگاشت * در دير ديرپا ، به دل ديرباوران
اينجا نبردگاه سپهدار راستى است * جمعاند از بلاد خرد ، جمله سروران
آنجا قرارگاه فريدون فرّخ است * نيكان نهاده بند به پاى بداختران
اين خاستگاه پرتو جمشيد و جام اوست * تابان ز خاوران ، به سر اقصر دلبران
آن بىكرانه ، رقصگه رَخش رستم است * كاو شسته از ستم ، دل از غم مكدّران
اين بزمگاه خسرو و شيرين و شكّر است * بر كف گرفته جام و به رقصاند دلبران
آن خوابگاه خاطرهخيز منيژه است * بيژن به چَه نخفته ز تزوير چاكران
اين گرچه نقش زندگى رفتگان ماست * خون من و تو ، زنده جارى است اندر آن
از ماجراى فتنهء ديوان بركنش * خوش دفترى گشود به ديوان داوران
گر خوانمش بدون طهارت ، روا بود * كوبد زمانه بر دهنم چوب خيزران
آئينهاى است پاك كه آغوش برگشود * بر ديدگاه بدگهران پاك گوهران
بيند صفات خويش ، در او هركه بنگرد * از پاك رهروان وز ضحّاك رهبران
آئينهاى برابر آئين و روح ماست * گردش به رخ نيوفتند از داغ لاغران
شه در برابرش چه زند لاف سرورى * در پايش اوفتند به دُم لابه شاعران
از مدح هيچكس نفزايد به قدر * او قدرش نكاهد از قبل قدح ديگران
من را چه جاى دم زدن از قلب ملّتى است * كاو مىتپد به سينهء گرم هنروران