گنج حُسن
اگر به جانب دلدادگان خود ، بينى * مرا به جملهء عشّاق خويش بگزينى
مرا به جان تو نه دل به جاى ماند و نه دين * كه آفت دلوجانى و غارت دينى
خطاست دستدرازى به جانب تو ، ولى * ز باغ ، ميوه همان به كه خويشتن چينى
به بوسهاى بنوازم پس از هزار عتاب * كه رسم باشد بعد از شراب ، شيرينى
هزار درد درونم علاج مىبايد * اگر دلى ، سرِ بيمارِ خويش ، بنشينى
ز چين زلف تو در صلح شد ختا و ختن * خطا بود كه بگويم كه فتنهء چينى
تويى چو جان مجرّد ، ولى چو آب زلال * ز جام اين تن همچون بلور رنگينى
ز بس لطيفى و نازك به ديدهاى كه درآيى * مگر در آينهء دل كه روح آيينى
ز گنج حسن تو يكذرّه كم نگردد ، اگر * به يك نظر بنوازى گداى مسكينى
دگر كه دل به تو بندد از آنكه مىبندى * هزار چون دل « برهان » به موى مشكينى
مناظره زلف و خال
زلف و خالش دوش داشتندى در برم * زلف گفتا : من به اوجِ حُسن از او بالاترم
من به زلف آهسته گفتم : كاى تو دلها را چو دام * خال همچون دانه و من مرغ بىبالوپرم
زلف گفت : از من پريشانتر نباشد خاطرى * خال گفت : از آن پريشانيت ، جمع خاطرم
زلف گفت : اين نكته از من بشنو ار توحيد ذات * خال گفت : آن نكته من باشم كه او را مظهرم
زلف : گفت آب حيات اسكندر از ظلمات خواست * خال گفت : خضرم و پيوسته به گردِ كوثرم