حقّهء درج دهانت كه به يك توبه شكست * چون سپرديش به ديوانه ، كه تاوان نرسد
هركه را داد قضا لذّت هم بزمى نوح * گر جهان غرق شود ، محنت توفان نرسد
ز آسمان ، شعر اگر بارد و جوشد ز زمين * هرچه خوش باشد شعر است به « برهان » نرسد
عقدههاى دل
نگويمت كه به من لطف يا جفا كردى * تو خود نگر كه به دوران خود چهها كردى
رخى كه از اثر باده ارغوانى بود * ز هجر خويش كنون همچو كهربا كردى
هزار عقده به دل داشتم ، ولى امروز * هزار شكر ، كه يك از هزار وا كردى
به بند زلف تو عمرى اسير بودم ، ليك * به يك اشارت ابرو مرا رها كردى
پُر است ساحت گيتى ز بوى مشك و گلاب * مگر تو يك گره از زلف خويش وا كردى
گمان نداشتم از غيرت جمال كه دوش * هزار ديده به روى خود آشنا كردى
عجب مدار
نگار من چو به رخ زلف خود نقاب كند * ز فرط حسن ، سيهروى آفتاب كند
به زير لب كه چنين گفت با لبى پرخند * ز آفتاب كه را سايه ماهتاب كند
علاج قصّهء ديرينه شاعرى دلخون * به نغمهء غزل و ساغرى شراب كند
رموز عشق كه از شرح اوست عاجز شيخ * حوالتم ز چه با دفتر و كتاب كند
چو كاخ هستى ما را نمىكند تعمير * به تيشهء ستمى ازچهرو خراب كند
چو از شكنجهء زلفش فرار ممكن نيست * چرا به كشتن من اين همه شتاب كند
شراب ناب به قهر ار چشانَدَم ساقى * عجب مدار ! اگر كار آتش ، آب كند
تيغ ابرو ، چشم فتّان
هزاران فتنه اندازد به عالم چشم فتّانت * جهان ويران كند هر لحظه از غم زلف لرزانت
به زير تيغ ابرو ، چشم را جا داده نقّاشت * جهان بگرفت با تيغ دو ابرو چشم سلطانت