زلف گفتا : ليلةالقدرم براى عاشقان * خال گفت : از مطلع الفجر است اكنون مفخرم
زلف گفت : اندر سياهى سالها همسر بُديم * خال گفت : امروز غرق نور روى دلبرم
زلف گفت : اى خال بيرون شو چو شيطان از بهشت * خال گفتا : من چو آدم خلد را بس زيورم
زلف گويد : آتش عشقش بسى افروختم * خال مىگويد كه : من چون عود در آن مجرم
زلف گويد : شاه حسنش را سپاهم بىشمار * خال مىگويد كه : من فرماندهء اين لشكرم
زلف با « برهان » همىگويد وصالش مشكل است * خال مىگويد كه : عشقش گشته اكنون رهبرم
رابطه جان و تن
چنان ز ساغر چشم تو عاشقان مستند * كه جام و باده و چنگ و رباب بشكستند
بريدهاند ز غير تو رشتههاى اميد * چه دل به موى تو اى يار نازنين بستند
به آن لطافت اندام و سستى پيمان * براى بردن دل ، شاهدان قوىدستند
دمى كه رابطهء جان و تن گسسته شود * مترس زان كه تن و جان به دوست پيوستند
بيمار عشق
درد بيمار غم عشق به درمان نرسد * كار آشفتهء ما هيچ به سامان نرسد
دست كوتاه من و بخت پريشان و سياه * بىگمان هيچ به آن زلف پريشان نرسد
ديو هرچند قوى پنجه بود در گَه رزم * با دو صد دست به انگشت سليمان نرسد
نشنوى راز حقيقت به خدا در همه عمر * هر شب ار نالهء زار توبه كيوان نرسد