ز بس بسيار باشد دشمن آن چشم خونريزت * كه شمشير دو ابرو گوييا باشد نگهبانت
بيداد رقيبان
آزرده ز هجران تو چون من دگرى نيست * بدبختتر از من به دوعالم بشرى نيست
بس داد كشيديم ز بيداد رقيبان * افسوس كه در كشور ما دادگرى نيست
در حيرتم از چيست كه در اين دل پرمهر * فرياد سحرگاه مرا هيچ اثرى نيست
يا ربّ چه تمتّع بود آن را كه به عالم * دلسوخته از عشق پريوش سپرى نيست
اى دُرّ گرانمايه كه در مخزن تقدير * پاكيزهتر از ذات تو ديگر گهرى نيست
در علم و هنر كوش كه صاحبنظران را * در زندگى خويش بهجز اين نظرى نيست
ما روى به دربار تو آريم ، از اين روى * يك ملك گداييم ، جز اين خانه درى نيست
چون سكّهء شاهى نزنى بر دل « برهان » * خالصتر از اين ، در همه آفاق زرى نيست
شمشير دعا
از خاك درت آب بقا مىگيرم * وز زخم تو مرهم و شفا مىگيرم
آن ملك كه شه به زور شمشير گرفت * من نيز به شمشير دعا مىگيرم
عالم اكبر
خواهى تو اگر عالم اكبر گردى * وز جملهء كاينات برتر گردى
از كوه ، ثبات و استقامت آموز * تا معدنِ لعل و كانِ گوهر گردى