برهان ( 1343 - 1266 )
سيّد عبد اللّه برهان المحقّقين ، فرزند سيّد حسن ، در سال 1266 هجرى شمسى ( 1305 ق ) در سبزوار ديده به جهان گشود . نياى او ، سيّد عبد الرّحيم سبزوارى « 1 » و
هامش
( 1 ) - سيّد عبد الرّحيم سبزوارى ، متخلص به « عبرت » ، از شاعران نيمه دوم قرن سيزدهم است و مرحوم حاج ملّا هادى سبزوارى در حوزهء درسش گاهى به اشعار دايى خود استناد مىنموده است . آثار مرحوم برهان و عبرت را شاعر گرانقدر حسن مروّجى ، و فاضل ارجمند حميد مروّجى ، از بستگان آن دو شاعر ، در اختيارم قرار دادهاند و از اين بابت سپاسگزارم . اينك چهار نمونه از غزل او :
فناى خويشبه بند زلف تو ، دل مبتلاى خويشتن است * كه مرغ هرزه به دام از هواى خويشتن است
در اين چمن گل و خار ار قرين يكدگرند * غمين مباش كه هريك به جاى خويشتن است
چو شمع شب همهشب در فناى خويشتنم * چرا كه عين بقا در فناى خويشتن است
بيا به ميكده وز جام بىخودى مى نوش * كه پير صومعه ، خود مبتلاى خويشتن است
گسيخت بند كفنهاى همدمان و دريغ ! * هنوز خواجه به بند قباى خويشتن است
ز خانقاه و خرابات نقد سير مجوى * كه سيرگاه جهان در فضاى خويشتن است
گمار همّت خود بر رضاى حضرت دوست * كه نقد همّت هركس ، بهاى خويشتن است
ز طعن و خبث حسودان مرنج و دل خوش دار * كه هركه در گرو كردههاى خويشتن است
بكوش « عبرت » و تخم سعادتى مىپاش * كه حاصل بد و نيك از براى خويشتن استدامن وصلهزار مدّعىام گر ز پيش و پس باشد * اگر تو يار منى ، مدّعى چه كس باشد
در آن مقام كه سيمرغ را بسوزد بال * كجا مجال پَرافشانى مگس باشد
در آن چمن كه نباشد مجال جلوهء گل * چه جاى جلوهء خشكيده خار و خس باشد
در آن ديار كه پاينده شهريار تويى * چه بيم محتسب و شحنه و عسس باشد
در آن نفس كه به ياد رخ تو جان سپرم * ز عمر خويش مرا بهره آن نفس باشد
ز دامن دوجهان دست مىكنم كوتاه * اگر به دامن وصل تو دسترس باشد