تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
به پاى من مىافتد و قسم به عشق مىخورد * به وسعت غرور خود به من سلام مىكند نگاه مىكنم به او ، به اعتراف او به عشق * به توبهء شبانه‌اى كه بىدوام مىكند به او اجازه مىدهم كه ميهمان من شود * و دل حضور عشق را عزاى شام مىكند دوباره از خيال من پياده مىكند سفر * همان‌كه خواب ناز را به من حرام مىكند دعا كنيد شعر من فداى چشم او شود * فداى او كه شعر را چنين تمام مىكند

بىشعر و ديوان

در آسمان ، آواى باران هستى اى عشق * تنديس روح پاك قرآن هستى اى عشق در تنگناى قافيه ، بر رغم احساس * شاعر ولى بىشعر و ديوان هستى اى عشق

سرمايه

عمرى است به زندان تو در بند و اسيرم * يكباره نگاهم كن و بگذار بميرم اى روح پر از عاطفه ، اى عشق پر از درد * در خلوت شب بىتو چه تنها و حقيرم سرمايهء من نيست به‌جز عشق و به‌جز شعر * درياب مرا عشق كه بىشعر فقيرم

زيباى تنها

زيباى تنها ، عشق را شرمنده مىكرد * دنياى سرد و مرده‌ام را زنده مىكرد آن روزها وقتى تبسّم‌ها عزا داشت * معشوق پاكم خنده را پاينده مىكرد