به پاى من مىافتد و قسم به عشق مىخورد * به وسعت غرور خود به من سلام مىكند
نگاه مىكنم به او ، به اعتراف او به عشق * به توبهء شبانهاى كه بىدوام مىكند
به او اجازه مىدهم كه ميهمان من شود * و دل حضور عشق را عزاى شام مىكند
دوباره از خيال من پياده مىكند سفر * همانكه خواب ناز را به من حرام مىكند
دعا كنيد شعر من فداى چشم او شود * فداى او كه شعر را چنين تمام مىكند
بىشعر و ديوان
در آسمان ، آواى باران هستى اى عشق * تنديس روح پاك قرآن هستى اى عشق
در تنگناى قافيه ، بر رغم احساس * شاعر ولى بىشعر و ديوان هستى اى عشق
سرمايه
عمرى است به زندان تو در بند و اسيرم * يكباره نگاهم كن و بگذار بميرم
اى روح پر از عاطفه ، اى عشق پر از درد * در خلوت شب بىتو چه تنها و حقيرم
سرمايهء من نيست بهجز عشق و بهجز شعر * درياب مرا عشق كه بىشعر فقيرم
زيباى تنها
زيباى تنها ، عشق را شرمنده مىكرد * دنياى سرد و مردهام را زنده مىكرد
آن روزها وقتى تبسّمها عزا داشت * معشوق پاكم خنده را پاينده مىكرد