بىشعر طى شد روزگارى سخت ، حالا * بعد از گذشت چند ماهى مىنويسم
در نامهاى كه پيش از اين دادى برايم * پرسيده بودى از چه راهى مىنويسم
گفتم كه دلنازك شدم در شهر غربت * با هر سكوت و هر نگاهى مىنويسم
با اينكه شاعر نيستم مانند سابق * امّا تو تا وقتى بخواهى مىنويسم
منطق صاف
زنبيل در دست
سراسيمه از خانه بيرون دويدم
حراجى سر كوچه فرياد مىزد
بياييد مردم ! حراج دل است
و من مىديدم كه ناگاه
نگاهم بهسوى تو چرخيد
تو چون كودكى مىدويدى
لباس پر از وصلهات برق مىزد
با تو همراه گشتم و پرسيدم از تو :
براى خريد دل سنگ پول دارى ؟
تو چيزى نگفتى
و از سردى آن سكوت تو فهميده بودم
كه تو هيچ پولى ندارى
و حالا كه رفتى پس از چند سال
به يك منطق صاف و آبى رسيدم
كه براى خريد دل سنگ من ، پول لازم نبود .