تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
بىشعر طى شد روزگارى سخت ، حالا * بعد از گذشت چند ماهى مىنويسم در نامه‌اى كه پيش از اين دادى برايم * پرسيده بودى از چه راهى مىنويسم گفتم كه دل‌نازك شدم در شهر غربت * با هر سكوت و هر نگاهى مىنويسم با اينكه شاعر نيستم مانند سابق * امّا تو تا وقتى بخواهى مىنويسم

منطق صاف

زنبيل در دست سراسيمه از خانه بيرون دويدم حراجى سر كوچه فرياد مىزد بياييد مردم ! حراج دل است و من مىديدم كه ناگاه نگاهم به‌سوى تو چرخيد تو چون كودكى مىدويدى لباس پر از وصله‌ات برق مىزد با تو همراه گشتم و پرسيدم از تو : براى خريد دل سنگ پول دارى ؟ تو چيزى نگفتى و از سردى آن سكوت تو فهميده بودم كه تو هيچ پولى ندارى و حالا كه رفتى پس از چند سال به يك منطق صاف و آبى رسيدم كه براى خريد دل سنگ من ، پول لازم نبود .