تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
بگذر ز جرم گيتى ، پژمان مشو ز كارش * بنگر گذشت فطرى ، در روزگار هم هست گر آفتاب گردد ، در زير ابر پنهان * منكر نمىتوان شد ، در استتار هم هست بر عطر سنبل و گل ، اى باغبان مبالى * زيراكه بهتر از او ، مشك تتار هم هست از آهِ دردمندان ، غافل نمىتوان شد * در طىِ روز روشن ، شب‌هاى تار هم هست گر كَشتى تنفّس ، افتد ز غم به گرداب * از ناخداى غيبى ، يك انتظار هم هست عزّت نياز نعمت ، هرچند هست محسوس * امّا به چشم رندان ، در انكسار هم هست گر چرخ كج‌مدار است ، چندى براى نيكان * چندان غمى ندارد ، چون خوش مدار هم هست خوب است كنجكاوى ، از بهر گنج يا بى * امّا كمى تدبّر ، چون شاه مار هم هست بوى گل و قرنفل ، هرچند آمد از باغ * چون بنگرى به دقّت ، اندر كنار هم هست مستانِ جامِ شهوت ، هرچند بىشمارند * ليكن ميان آنها ، يك هوشيار هم هست اهل غرور و نخوت ، جز خويشتن نبينند * امّا ز خرقه‌پوشان ، صاحب نظار هم هست خوش نيست هركسى را ، آوازِ مىفروشان * در كوى باده‌نوشان ، تقوا شعار هم هست در كنز زرفروشان ، كمتر بُوَد طلا ناب * امّا نه هيچ دانى ، كامل عيار هم هست گلزار شهرسان را ، كل اهل علم و معنيست * گاهى ز گه توان يافت ، در كوهسار هم هست « بحرى » از آنكه باشد مدّاح آل عصمت * بين رجا و خشيت ، امّيدوار هم هست

در بىوفايى دنيا و اشاره به حالات سلاطين و شعرا

دلا ! با چشم عبرت بين نگر بر عالم فانى * كه داراى ثباتى نيست اين لذّات جسمانى مقيّد تا به كى در وى به قيد اين و آن هستى ؟ * مگر وضع حوادث را در اين عالم نمىدانى ؟ به عاقل هودج غفلت سوارى را نمىشايد * بدين حال از تعالى و ترقّى باز مىمانى