بر در هركس كه رفتم بسته شد * جمله يارانم ز دستم خسته شد
اين دل مأيوس گشته ريش ريش * بسكه ناليدم شدم عاصى ز خويش
مانده يكره بر من و آن هم تويى * آنكه گشته راحت روحم تويى
حاليا دست من و دامان تو * بس تمنا از من و احسان تو
شهريارا بر گدا كن اعتنا * درد بىدرمان من بنما دوا
« صيّاد »
چرا گلشن به عصر ما چنين خالى ز مرغان است * چنين دشت و دمن هرجا ز دست ما بيابان است
بكوهستان نمىبينم اثر از قوچ و كل ديگر * چرا صياد در هر گوشهء صحرا فراوان است
نمىيابم دگر كبك درى را بر ستيغ كوه * چرا خالى چنين كهسار از كبك خرامان است
كبوتر ازچهرو كمياب در باغ است و در جنگل * چرا تير جفا هرجا براى مرغ خوشخوان است
چرا خالى است گندمزار از فرياد بلدرچين * چرا درّاج اگر باشد همه زار و هراسان است
عروس صحن درياچه نمىدانم كجا رفته * چرا زاغ و زغن تنها به بستان و گلستان است
چرا بينم به هر گوشه يكى دام است گسترده * چرا آهو بره آنسوى درياها به زندان است
چرا قمرى نمىخواند ترانه بر سر شاخه * چرا تيهو در اين وادى به پشت سنگ پنهان است
چرا باز شكارى را به قيد و بند مىبينم * چرا سلطان مرغان را به دست و پاى رسمان است
چرا طاوس رنگين را شكستهبال پر هرجا * چرا باغ و چمن خالى ز مرغان خوشالحان است
قفس گرديده مأواى قنارىهاى خوشآواز * به هرجا آهوى زيبا چرا در دام انسان است
گراز و خوك وحشى هم نمانده در امان از ما * به رود اندر چرا ماهى چنين در حال نقصان است
فرنگى ازچهرو گشته چنين ضامن به دام و دد * چرا جنبندهاى هرجا ز دست ما پريشان است
از آن وقتى كه « باور » ديد اين جور و جفاها را * تو باور كن از آن هنگام از خود هم پشيمان است