به حال خويشتن گريان شدم حيران و سرگردان * نظر از سمت و سو رفته مرا باور نمىدارند
ز پيرى رنگ و رو زردم به دنيا غصهها خوردم * سياهىها ز مو رفته ، مرا باور نمىدارند
ز حلقومم بريزد خون سخن گويم ز هرجا چون * كه خون چون آب جو رفته مرا باور نمىدارند
اگر گويد كسى مرده ز بس تير جفا خورده * به خاك اندر فرورفته مرا باور نمىدارند
نمىدانم چرا « باور » سيه شد روزگار آخر * زبان گفتگو رفته مرا باور نمىدارند
« هفت وادى »
هفت منزل ره بود تا كوى يار * توشه مىبايد تو را تا آن ديار
اوّلين وادى طلب بايد نمود * گر بخواهى افتخار و اعتبار
بعد از آن گر عشق باشد در سرت * راه جويى بىهراس از آب و نار
زين گذر گه چون گذشتى بىگمان * معرفت پيدا كنى از آن نگار
منزل بعدى چو استغنا بود * فارغ آيى از ضياء و از عقار
آن زمان بر خوان وحدت مىرسى * هرچه را بينى يكى در روزگار
حيرت آنگه مرز سرگردانى است * وادى مستانِ حيران و خمار
عاقبت بايد فنا فى الله شد * تا تو را ممكن شود ديدار يار
بعد از آن ديدار بايد سوختن * جمله خاكستر شدن پروانهوار
گر تمناى وصالت « باور » است * اينچنين دل را به دريا مىسپار
بر سر تربت پاك و در كنار ضريح مطهر حضرت رضا سروده شده است
هركه را دردى بود گويد رضا * گرد غم از چهره مىشويد رضا
اى رضا ، درد مرا درمان بده * نابسامانم مرا سامان بده
اى رضا ، روز و شبم در اضطراب * اى رضا بهر خدا بنما جواب
اى رضا ، جان محمد صلّى اللّه عليه و آله مصطفى * روزگار تلخ من شيرين نما
اى رضا ، جان على شير خدا * سايهء خود از سرم منما جدا