احساست ، نوازشگر روح
اى قبلهء قبيلهء جنون
قامتم تا بىكران قد مىكشد
و فانوس ماه را در كهكشان مسيرت بر قنديل سپهر مىآويزد
در آرزوى آدينهء حضور سبزت
آيينه نورپاش و شمع فروزان ، گل رايحهخيز و دل شوق باران
و
خدا دوباره
واى
« نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 1 » را
در شيپور وجودم مىنوازد
اى سبزتر از سبز
وحشى انگشتانم را به پرسه در بيشهء گشن گيسوانت فراخوان
و خشك ساقهء سترون وجودم را
بارور كن
و آنگاه مرا باور
كه مىريزد به دامنت
شرار آرزومندى
ز چشم ناشكيبايم .
هامش
( 1 ) - سورهء حجر ، آيهء 29 ؛ سورهء ص ، آيهء 72 .