مجال آه
من از فرداى تاريخى چنين بيمار مىترسم * ز شوم سايهء اسكندر و تاتار مىترسم
از اينكه باز مولايم بگويد راز دل با چاه * نباشد آشنا گوشى بدين اسرار مىترسم
ز چاكجامهء يوسف سر حلّاج مىبينم * دريغ از اينكه منصورى رود بر دار مىترسم
عجب بغض گلوگيرى گرفته دامن آهم * نمىيابم مجال آه ، از اين بسيار مىترسم
سر را هم شبى ليلى به شيرينى نمىگيرد * ولى از خسرو و فرهاد و مجنونوار مىترسم
خيال نازكى دارم كه در نور نگاهى گرم * اگر پودش ز هم پاشد بسوزد تار مىترسم
نمىشويد غبار غم ز رويم نمنم باران * از اينكه رحمت يزدان شود بىبار مىترسم
زبانم سرخ و سرسبزم حسابم پاك و بىباكم * نمىترسم اگر گفتم هزاران بار مىترسم
شعر
شعر ، آواز پر جبريل است * جارى خونِ رگ هابيل است
شعر ، خورشيد جهانافروز است * شبشكنتر ز بلوغ روز است
شعر ، پرواز بلند سخن است * شعر ، امواج كمند سمن است
شعر ، يا زمزمهء سبز چمن * شعر يا رود خروشان سخن
شعر ناقوس مسيحاى كلام * پيك پيروزى پيكار پيام