تأليف ديگرى دارد بنام مثنوى مطالع الانوار كه تاكنون به چاپ نرسيده است .
ايزدى ازآنپس به شيراز رفت و تا آخر عمر در آن شهر زيست و سرانجام در سال 1322 هجرى قمرى برابر 1283 شمسى چشم از جهان فروبست و در گورستان بىبى دختران مدفون گرديد .
بىخبر
مادر دهر نزايد پسرى بهتر از اين * صدف حسن ندارد گهرى بهتر از اين
ماندهام چشمبهراهش همهشب تا به سحر * كه شب قدر ندارد سحرى بهتر از اين
من نگويم كه لب چون رطبش مىگويد * شجر حسن نيارد ثمرى بهتر از اين
بر من خسته دل اى جان به تغافل مگذر * بر سر كشتهء خود كن گذرى بهتر از اين
چند سوى من مسكين به حقارت نگرى * دارم از چشم تو چشم نظرى بهتر از اين
سيمگون چهرهام از خاك درت گشت چو زر * هيچ اكسير ندارد اثرى بهتر از اين
« ايزدى » در غم او بىخبر از خويش شدى * باخبر باش كه نبود خبرى بهتر از اين
لطافت طبع
چنان گداخت خيال رخ تو جان و تنم * كه نيست غير خيالى ، درون پيرهنم
مرا هواى تو آنسان ز خود رهائى داد * كه با هواى تو نبود ، خبر ز خويشتنم
به خاك پاى تو جان مىدهم بدان اميد * كه خاك پاى تو سازند زينت كفنم
مرا ز ميكده يكدم هواى صومعه نيست * مگر سرشته از اين آب و خاك شد بدنم
به تاب رفته دلم زان كمند مشكينت * كه كرده است جگر خون چو ناله ختنم
هزار بار گرم پوست بركند دشمن * به دوستى كه دل از چون تو دوست برنكنم
برفت نام لبت بر دهان من روزى * هنوز طعم شكر مىدهد لب و دهنم
ز « ايزدى » اگرت نيست باور اين دعوى * به بين لطافت طبع و حلاوت سخنم