تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣
تأليف ديگرى دارد بنام مثنوى مطالع الانوار كه تاكنون به چاپ نرسيده است . ايزدى ازآن‌پس به شيراز رفت و تا آخر عمر در آن شهر زيست و سرانجام در سال 1322 هجرى قمرى برابر 1283 شمسى چشم از جهان فروبست و در گورستان بىبى دختران مدفون گرديد .

بىخبر

مادر دهر نزايد پسرى بهتر از اين * صدف حسن ندارد گهرى بهتر از اين مانده‌ام چشم‌به‌راهش همه‌شب تا به سحر * كه شب قدر ندارد سحرى بهتر از اين من نگويم كه لب چون رطبش مىگويد * شجر حسن نيارد ثمرى بهتر از اين بر من خسته دل اى جان به تغافل مگذر * بر سر كشتهء خود كن گذرى بهتر از اين چند سوى من مسكين به حقارت نگرى * دارم از چشم تو چشم نظرى بهتر از اين سيمگون چهره‌ام از خاك درت گشت چو زر * هيچ اكسير ندارد اثرى بهتر از اين « ايزدى » در غم او بىخبر از خويش شدى * باخبر باش كه نبود خبرى بهتر از اين

لطافت طبع

چنان گداخت خيال رخ تو جان و تنم * كه نيست غير خيالى ، درون پيرهنم مرا هواى تو آن‌سان ز خود رهائى داد * كه با هواى تو نبود ، خبر ز خويشتنم به خاك پاى تو جان مىدهم بدان اميد * كه خاك پاى تو سازند زينت كفنم مرا ز ميكده يكدم هواى صومعه نيست * مگر سرشته از اين آب و خاك شد بدنم به تاب رفته دلم زان كمند مشكينت * كه كرده است جگر خون چو ناله ختنم هزار بار گرم پوست بركند دشمن * به دوستى كه دل از چون تو دوست برنكنم برفت نام لبت بر دهان من روزى * هنوز طعم شكر مىدهد لب و دهنم ز « ايزدى » اگرت نيست باور اين دعوى * به بين لطافت طبع و حلاوت سخنم