پهلوان برخاست از جا ، خسته ، خاكآلود ، ليك * سرخوش از تحسين مردم بود و از اعجابشان
لحظهاى ديگر عرق ريزان ز سرتاپاى ، سخت * بست زنجيرى به بازو با نگاهى خونفشان
* * * چشم گرداند و نگاهى كرد مردم را و گفت : * دست حاجت پيش دونان بدترين درد است ، آه !
اى كه مىگويى غلام شاه مردانم ، كنون * پهلوان را سرفكنده پيش نامردان مخواه
* * * تا به زور بازوانم بگسلم زنجير را * عاشق مولا بلند اينك بگويد يا على !
حقّ نگهدارت جوان ، پشت و پناهت كردگار * زنده باشى پهلوان ، پاداش كارت با على
* * * سايهها بر خاك مىشد مات و كمرنگ و دراز * رفت پشت كوه خورشيد جهانافروز نيز
گاه پايان نمايش آمد و تنگ غروب * پهلوان گفت اى خدا شكرت ، گذشت امروز نيز . . .
* * * سالهايى بىثمر بگذشت و هر سالى كه رفت * يادبودى ، حسرتى ، دردى ، غمى برجا گذاشت
فصلهاى عمر مردى طى شد و او را رسيد * آن زمستانى كه پايانش دگر عيدى نداشت
* * * سوز سرما دستها را در گريبانها فشرد * باد هم بر سوز جانكاه زمستانى فزود
پيرمردى ژندهپوش و كيسه بر دوش آمد - و * كيسهاش را از بساط كار خود خالى نمود
* * * ژندههايش را ز تن كند و در آن دم ديده شد * يكتن لرزان و پير و لاغر و بيمارگون
يك جهان از نقشهاى مرده بر بازوى و كتف * نقش جنگ و عشق و اندوه و مى و مينا و خون
* * * رهگذرهايى كه ديدند و به آنجا آمدند * زود فهميدند آهنگ نمايش دارد او
از سر هر كوچهاى جمعى به دورش حلقه زد * حرفها بود و سپس ، زخم زبان از چارسو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 550
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٥٠