تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤

خطر راه عشق

به گردابى فتاد از عشق او دل * كز آن بيرون شدن كارى است مشكل بسى گشتى در اين دريا فروشد * كه نامد تخته‌اى از وى به ساحل الا اى ساربان محمل فرود آر * چه مىرانى كه پيدا نيست منزل خطرناك است راه عشق ، هشدار * بسى دل مانده اينجا پاى در گل بتى دارم كه ز نار دو زلفش * هزاران دين و مذهب كرده باطل بسى بر گرد هر بتخانه گشتم * نديدم بت بدين شكل و شمايل خوش آن دم كز ، سرمستى دگر بار * كنم دستى در آغوشش حمايل گشايم حلقه‌ها زان زلف مشكين * دل مسكين رهانم زان سلاسل كشد گر زارم از شمشير ابرو * سپارم جان و بوسم دست قاتل ندارد « ايزدى » از دامنش دست * كجا عاقل پذيرد پند جاهل

بخشى از يك چكامه

اى ز وصالت دلم شكفته و خرّم * خرّمى و وصل روى خوب تو توأم اصل تو چون نوبهار مايهء شادى * هجر تو چون روزگار دايهء هر غم درد گر از توست گو مبادش درمان * زخم كه از توست گو مباش مرهم قوت روان است اگر با دست كنى زهر * قوت جان است اگر به جام كنى سم سروقد اى به قامت آفت كشمير * سيم‌برا ، اى به طرّه طيرهء ديلم روز بهار است و خلق از در شادى * بهر تماشاى باغ و راغ مصمّم آن شده با شاهدى رفيق و موافق * اين شده با مهوشى مصاحب و همدم آن يك در جام كرده بادهء خلّر * روين يك سرمست گشته از مى در غم منت يزدان پاك را كه ز وصلت * عيش بهاران مراست جمله مسلّم دارم از قد و چهر و عارض خطت * سرو و گل و لاله و بنفشه فراهم ليكن در طرف جويبار نديدم * بر سر سرو از كلاله مشكين پرچم