* * *
مىخواستم به دست هنرآفرين خويش * پاييز عمر آدميّت را كشم به بوم
امّا به روى بوم چهسان جاى مىشود * دنيايى از مذلّت و نفرين بخت شوم
* * * گفتم به خود خزان محبّت رسيده است * بيهوده خو ، به وادى ترديد مىكنم
آثار زندهايست ز نقاش روزگار * از رسم آنچه سود كه تقليد مىكنم
* * * آنجا ز باد نفرت همزاد رنج و فقر * فانوس مهر و عاطفه خاموش گشته است
حتّى كه در نگاه اهالى سادهاش * شرم و وقار نيز فراموش گشته است
* * * بيغولهوار قلعهء افسانه گونهاى است * زندان بويناك تباهىفزاى روح
محبوس بىشمار در آن هست و جرمشان * بيمارى است و پيرى و فقر و فناى روح
* * * اين بنديان بىكس درمانده عليل * تا ژرفناى عجز به يكباره رفتهاند
از ياد زندگانى و حتّى ز ياد مرگ * اين رانههاى بىكس بيچاره رفتهاند
* * * شبها در آن مغاره همآغوش خفته است * كابوسهاى گنگ و روانكاه و بىامان
اشباح خاطرات تبآلودهء مخوف * مغشوش و خوابناك در اذهان گيجشان
* * * دور از گروه ژنده مفلوك بىاميد * آن جمع مسخگشتهء سر تا به پا نگاه
تنها و دلشكسته و مطرود مىگريست * زالى ز ناسپاسى فرزند دلسياه
* * * در آن فضاى رخوت دردآورى كه بود * كانونى از زنان تراشيده موى پير