تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
* * *
مىخواستم به دست هنرآفرين خويش * پاييز عمر آدميّت را كشم به بوم امّا به روى بوم چه‌سان جاى مىشود * دنيايى از مذلّت و نفرين بخت شوم * * * گفتم به خود خزان محبّت رسيده است * بيهوده خو ، به وادى ترديد مىكنم آثار زنده‌ايست ز نقاش روزگار * از رسم آنچه سود كه تقليد مىكنم * * * آنجا ز باد نفرت همزاد رنج و فقر * فانوس مهر و عاطفه خاموش گشته است حتّى كه در نگاه اهالى ساده‌اش * شرم و وقار نيز فراموش گشته است * * * بيغوله‌وار قلعهء افسانه گونه‌اى است * زندان بويناك تباهىفزاى روح محبوس بىشمار در آن هست و جرمشان * بيمارى است و پيرى و فقر و فناى روح * * * اين بنديان بىكس درمانده عليل * تا ژرفناى عجز به يكباره رفته‌اند از ياد زندگانى و حتّى ز ياد مرگ * اين رانه‌هاى بىكس بيچاره رفته‌اند * * * شب‌ها در آن مغاره هم‌آغوش خفته است * كابوس‌هاى گنگ و روان‌كاه و بىامان اشباح خاطرات تب‌آلودهء مخوف * مغشوش و خوابناك در اذهان گيجشان * * * دور از گروه ژنده مفلوك بىاميد * آن جمع مسخ‌گشتهء سر تا به پا نگاه تنها و دل‌شكسته و مطرود مىگريست * زالى ز ناسپاسى فرزند دل‌سياه * * * در آن فضاى رخوت دردآورى كه بود * كانونى از زنان تراشيده موى پير