تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
با رنج ظالمانهء جانكاه سرنوشت * آسيمه سر به مأمن رؤيا خزيده‌ام كار من از تباهى عمرم گذشته است * درمانده‌تر ز خويش كسى را نديده‌ام من لالهء ديار فراسوى محنتم * من طعم شوكران خزانى چشيده‌ام من شاخهء شكستهء دست حوادثم * تا پاى ريشه‌هاى فلاكت خميده‌ام

پهلوان

پهلوان در ازدحام مردم اطراف خويش * ميله‌اى پرمغز و پولادين به دندان خم نمود تا بگويد قصّه‌اى از روزگار باستان * جوشنى پوشيد و آنگه خويش را رستم نمود * * * من همانم رستم دستان كه چون خشم آورم * تاب مشتم را نيارد هيچ خارايين تنى پنجه با من در فكندن كار هركس نيست ، نيست * شير مردى بايدم ، شير افكنى ، شيراوژنى . . . * * * گام برمىداشت در ميدان به‌سان تهمتن * قامتش را راست مىكرد و صدايش را بلند چشم‌هايش مىدرخشيد از نشاط كار خويش * با طنين نعره‌هايش لرزه بر تن مىفكند * * * من همانم رستم دستان كه رخشم روز رزم * چون بتازد زير پايش عرصه‌ها دارد ز ابر گر كه بنويسند نامم بر سپهر بيكران * جاى باران گرز و تيغ و نيزه مىبارد ز ابر . . . * * * بعد از آن مارى ز خورجينش برون آورد و گفت : * اينكه بينى از نژاد اژدهايى اژدر است آنكه گويد كيسهء زهرش برون آورده‌اند * همچو مرد آيد به پيش و آورد نزديك دست . . . * * * پهلوان بر پشت خوابيد و سه مرد پيلتن * تخته سنگى سهمگين بر سينه‌اش بگذاشتند هر سه تن با پتك بر سنگ مهيب سخت جان * تا شكست از قدرت خود ضربه‌ها مىكاشتند
* * *