با رنج ظالمانهء جانكاه سرنوشت * آسيمه سر به مأمن رؤيا خزيدهام
كار من از تباهى عمرم گذشته است * درماندهتر ز خويش كسى را نديدهام
من لالهء ديار فراسوى محنتم * من طعم شوكران خزانى چشيدهام
من شاخهء شكستهء دست حوادثم * تا پاى ريشههاى فلاكت خميدهام
پهلوان
پهلوان در ازدحام مردم اطراف خويش * ميلهاى پرمغز و پولادين به دندان خم نمود
تا بگويد قصّهاى از روزگار باستان * جوشنى پوشيد و آنگه خويش را رستم نمود
* * * من همانم رستم دستان كه چون خشم آورم * تاب مشتم را نيارد هيچ خارايين تنى
پنجه با من در فكندن كار هركس نيست ، نيست * شير مردى بايدم ، شير افكنى ، شيراوژنى . . .
* * * گام برمىداشت در ميدان بهسان تهمتن * قامتش را راست مىكرد و صدايش را بلند
چشمهايش مىدرخشيد از نشاط كار خويش * با طنين نعرههايش لرزه بر تن مىفكند
* * * من همانم رستم دستان كه رخشم روز رزم * چون بتازد زير پايش عرصهها دارد ز ابر
گر كه بنويسند نامم بر سپهر بيكران * جاى باران گرز و تيغ و نيزه مىبارد ز ابر . . .
* * * بعد از آن مارى ز خورجينش برون آورد و گفت : * اينكه بينى از نژاد اژدهايى اژدر است
آنكه گويد كيسهء زهرش برون آوردهاند * همچو مرد آيد به پيش و آورد نزديك دست . . .
* * * پهلوان بر پشت خوابيد و سه مرد پيلتن * تخته سنگى سهمگين بر سينهاش بگذاشتند
هر سه تن با پتك بر سنگ مهيب سخت جان * تا شكست از قدرت خود ضربهها مىكاشتند
* * *