ديدم به حال بهت ، پرىوار دخترى * دستش به زير چانه و محجوب و سربهزير
* * * شيونكنان به ياد عزيزى كه مرده بود * مفلوجى از غريبى خود شكوه ساز كرد
با گريه خندههاى عبث بود و بعد آن * آواى نى ز راديو بود و نواى درد
* * * نزديك شد غروب و در آن جمع خسته روح * آتشفشان عقدهء ديرين فرونشست
شايد كه حال ديگرى آغاز گشته بود * حالى كه در محبّت و ساز و غروب هست
* * * آنجا بهسان خانهء طاغوتى است و هيچ * با ميل خويشتن كسى آنجا نمىرود
امّا در آن به خاطر هر قلب دردمند * يك جان چه بىمضايقه فرسوده مىشود
رفوى فقر
آيد نداى رنج به گوش از گلوى فقر * در شهر ، زشت نيست بهجز هاىوهوى فقر
باز آن صداى عربده در غايت ستوه * باز آن خروش مست شراب سبوى فقر
دردى دگر كجاست چو اين كآبروى مرد * تا باتلاق ننگ برد آب جوى فقر
در كارگاه كهنهء هستى تمام عمر * كارى نكردهايم به غير از رفوى فقر
سخت است عزم كوچ به دنبال افتخار * با رهنماى ژنده بىآبروى فقر
آن سالها كه بود جوانى و شور و حال * نامى نه از نياز و نه در خانه بوى فقر
احساس مىكشيد مرا هم بهسوى شعر * تقدير مىكشانَدَم اينك بهسوى فقر
كو آنكه زنگ فقر زدايد ز روزگار ؟ * تا كى شود به رنگ و ريا شستشوى فقر ؟
شاخهء شكسته
آن مرغ وحشىام كه گريزان ، هراسناك * ديرى است ز آشيان تعلّق پريدهام
مجروح و تشنه كامم و از لطف روزگار * تنها غريو تندر گردون شنيدهام