* * *
يگانه عاشق بىباك خاك پاك اراك * كه از شهادت او شد دل وطن غمناك
چو بود چشمه جوشان دانش و بينش * چو بود رويش انديشه ، شوكت ادراك
* * * سعايت از همه سو بود و ناصر الدين شاه * شد اى دريغ ز تفتين مادرش گمراه
گهر به صحنهء حمام « فين كاشان » ريخت * به خون خويش فروشد يگانهاى آگاه
ساغر
شدم رسواى تو رسواترم كن * بسوزان هستىام ، خاكسترم كن
خوش آن ساغر ، كه مىبوسد لبت را * نخواهم مى ز دستت ساغرم كن
افسون
اى دلبرى ، كه خواستى از دلبرى مرا * كردى رها بخاطر آن ديگرى مرا
ديدى دوباره آمدم و كردمت اسير * بر سر گذار افسر افسونگرى مرا
سوختم ، مردانه
ما چو ، بر آن محرم نامهربان دل باختيم * خويش را برديم از خاطر به او پرداختيم
دم فروبستيم و جان داديم و نشكستيم عهد * در ميان آتش غم ، سوختيم و ساختيم
رسواى بىپروا
آبرو در راه عشقى جاودان معنا ندارد * عاشق جانباز از رسوا شدن پروا ندارد
ميفشاند اشك حسرت مىرود با سر ، به خوارى * هيچ كارى باره و با مردم دنيا ندارد