تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢

بىنام و بىنشانم و بىآشيانه‌ام

بنشين شبى كنارم و بشنو ترانه‌ام * بسپار دل به ناله و اشك شبانه‌ام غم نامه‌هاى پرشررم را بخوان بشوق * آگاه شو كه سوخته جان زمانه‌ام با پاى بسته بال شكسته تمام عمر * كنج قفس كبوتر بىآب و دانه‌ام سر را نسوده‌ام بدر آستان خصم * بنگر به شانه داغ دو صد تازيانه‌ام آتش بجانم از ستم روزگار تار * تارى شكسته‌ام كه نهان كنج خانه‌ام در كام دشمنان بشر جام شوكران * زيراكه ظلمشان شده كوهى بشانه‌ام من شعله‌هاى سركش بيداريم رفيق * در پهن‌دشت عشق و جنون بين ، زبانه‌ام مرگم فرا رسيده بيا يار هم‌نبرد * آگاه شو ز غيرت و شرم زنانه‌ام گشتم چو شمع شعله‌ورى قطره قطره آب * من غرق بحر درد و غمى بىكرانه‌ام افشاگر فجائع ادوار زور و زر * در سينه رازهاست مرا چون ، خزانه‌ام تاريخ خون نسل به نسل است شعر من * ظلم زمانه را سندى محرمانه‌ام اى آنكه بىخيالى و بىدرد و بىملال * بيگانه‌اى ز سوز و نواى ترانه‌ام اين‌سان مُصرّ مباش به ديدار من كه من * بىنام و بىنشانم و بىآشيانه‌ام

زنان حماسه‌آفرين

تو اى زن ، بهين رهبرى ، مادرى * به احقاق حق كوش و روشنگرى ز افسونگرى دلبرى ، دور شو * در اين تيره‌شب چشمهء نور شو نگر عالمى را تو در كام جنگ * شده عرصه بر صالح خسته تنگ چه مردان پاكى كه چو گوهرند * به پيش ستم‌پيشه شير نرند دريغا ز بيداد نامردها * ز انسانيت وَز شرافت جدا به ناموس زن حمله‌ور همچو گرگ * زده دشنه بر هر جگر همچو گرگ به فرياد لبنان و ليبى نگر * كه مىخيزد از تار و پودش شرر به دنيا و آوارگانى فقير * پريشان ، گرسنه ز جان گشته سير