بىنام و بىنشانم و بىآشيانهام
بنشين شبى كنارم و بشنو ترانهام * بسپار دل به ناله و اشك شبانهام
غم نامههاى پرشررم را بخوان بشوق * آگاه شو كه سوخته جان زمانهام
با پاى بسته بال شكسته تمام عمر * كنج قفس كبوتر بىآب و دانهام
سر را نسودهام بدر آستان خصم * بنگر به شانه داغ دو صد تازيانهام
آتش بجانم از ستم روزگار تار * تارى شكستهام كه نهان كنج خانهام
در كام دشمنان بشر جام شوكران * زيراكه ظلمشان شده كوهى بشانهام
من شعلههاى سركش بيداريم رفيق * در پهندشت عشق و جنون بين ، زبانهام
مرگم فرا رسيده بيا يار همنبرد * آگاه شو ز غيرت و شرم زنانهام
گشتم چو شمع شعلهورى قطره قطره آب * من غرق بحر درد و غمى بىكرانهام
افشاگر فجائع ادوار زور و زر * در سينه رازهاست مرا چون ، خزانهام
تاريخ خون نسل به نسل است شعر من * ظلم زمانه را سندى محرمانهام
اى آنكه بىخيالى و بىدرد و بىملال * بيگانهاى ز سوز و نواى ترانهام
اينسان مُصرّ مباش به ديدار من كه من * بىنام و بىنشانم و بىآشيانهام
زنان حماسهآفرين
تو اى زن ، بهين رهبرى ، مادرى * به احقاق حق كوش و روشنگرى
ز افسونگرى دلبرى ، دور شو * در اين تيرهشب چشمهء نور شو
نگر عالمى را تو در كام جنگ * شده عرصه بر صالح خسته تنگ
چه مردان پاكى كه چو گوهرند * به پيش ستمپيشه شير نرند
دريغا ز بيداد نامردها * ز انسانيت وَز شرافت جدا
به ناموس زن حملهور همچو گرگ * زده دشنه بر هر جگر همچو گرگ
به فرياد لبنان و ليبى نگر * كه مىخيزد از تار و پودش شرر
به دنيا و آوارگانى فقير * پريشان ، گرسنه ز جان گشته سير