از شاهدش مپرس كه وفق مراد بود * در جام آرزو به من آن شب شراب داد
مثل خود مثل خودم ، هستم
كهام كسى كه ندارد انيس و همنفسى * كبوترى كه اسير است در دل قفسى
شكسته بالوپرش ليك با نداى قلم * براى مردم غمديده بود دادرسى
كسى كه پير هدف گشته در جوانى خويش * بدل نداشته جز عشق و آرمان ، هوسى
تمام عمر شده حملهور به ديو ستم * كمين نشسته به راهش به هر نفس عسى
زنى كه نيست عروسك به بزم بىخردان * نبسته دل به ريا و هوس به خار و خسى
زنى كه مثل خودش هست مست خاك وطن * زنى كه نيست در اين شهر خسته مثل كسى
سرخ زبانى ستم ستيز
آزادى بيان را با خون سرخ و جانم * از دشمنان قانون مستانه مىستانم
جز شعر و سرفرازى از زندگى نخواهم * جز عشق و حقپرستى كى بوده بر زبانم
وارستهاى اسيرم سيرم ز هستى خويش * تا كى چو بلبلى لال كنج قفس بمانم
از درّهء اسارت رد مىسپارم آرام * تا قلهء رهائى با همت و توانم
هرجا قدم گذارم دورم ز نارفيقان * تنهاترين كبوتر ، در كنج آشيانم
عمريست ميسرايم از رنج و درد مردم * اما به شهر شهرت بىنام و بىنشانم
از من بسى ترانه ماند در اين زمانه * در پيشگاه ملت اين بوده ارمغانم
جز راه خود نجويم راه ريا نپويم * مدح خسان نگويم سوى خطا مخوانم
ببرى ستم ستيزم در پيش هر ستمگر * جان مىدهم به مستى در راه آرمانم
تا زندهام همينم جز نور حق نبينم * چون در پناه ايمان اى دوست در امانم
« ايران » به سرفرازى عمر گران سر آرد * زيرا ز راه رفته راضى و شادمانم