تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
از شاهدش مپرس كه وفق مراد بود * در جام آرزو به من آن شب شراب داد

مثل خود مثل خودم ، هستم

كه‌ام كسى كه ندارد انيس و همنفسى * كبوترى كه اسير است در دل قفسى شكسته بال‌وپرش ليك با نداى قلم * براى مردم غم‌ديده بود دادرسى كسى كه پير هدف گشته در جوانى خويش * بدل نداشته جز عشق و آرمان ، هوسى تمام عمر شده حمله‌ور به ديو ستم * كمين نشسته به راهش به هر نفس عسى زنى كه نيست عروسك به بزم بىخردان * نبسته دل به ريا و هوس به خار و خسى زنى كه مثل خودش هست مست خاك وطن * زنى كه نيست در اين شهر خسته مثل كسى

سرخ زبانى ستم ستيز

آزادى بيان را با خون سرخ و جانم * از دشمنان قانون مستانه مىستانم جز شعر و سرفرازى از زندگى نخواهم * جز عشق و حق‌پرستى كى بوده بر زبانم وارسته‌اى اسيرم سيرم ز هستى خويش * تا كى چو بلبلى لال كنج قفس بمانم از درّهء اسارت رد مىسپارم آرام * تا قلهء رهائى با همت و توانم هرجا قدم گذارم دورم ز نارفيقان * تنهاترين كبوتر ، در كنج آشيانم عمريست ميسرايم از رنج و درد مردم * اما به شهر شهرت بىنام و بىنشانم از من بسى ترانه ماند در اين زمانه * در پيشگاه ملت اين بوده ارمغانم جز راه خود نجويم راه ريا نپويم * مدح خسان نگويم سوى خطا مخوانم ببرى ستم ستيزم در پيش هر ستمگر * جان مىدهم به مستى در راه آرمانم تا زنده‌ام همينم جز نور حق نبينم * چون در پناه ايمان اى دوست در امانم « ايران » به سرفرازى عمر گران سر آرد * زيرا ز راه رفته راضى و شادمانم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 541 | سيد محمد باقر برقعى