بارى اى خلق جهان شور بهاران را نگر * با بهار دوستىها كاش الفت داشتى
دشمنىها ، كينهتوزيها ندارد بهرهاى * آشيان كن در بهشت پرشكوه آشتى
در سنگر شعر و قلم
مرد راه درد مردم بودم و هستم هنوز * بر صفوف ننگ بىدردان نپيوستم هنوز
بر مرام مردميها مىفشارم پاى جان * با وفادارى به عهد خويش پابستم هنوز
آن سيهمستم كه هشيارانه پويم راه خود * ره بود روشن چه مىگوئى ؟ به بن بستم هنوز
دوستان را دوستم بيگانهام با دشمنان * نيست در دست فريب دشمنى دستم هنوز
پيش چشم سروران وارستهام گويا ولى * غم چه گر در ديدهء دونمايگان پستم هنوز
ميگساران را بكو دردىكش ميخانهام * شاد و سرخوش از شراب عشق حق مستم هنوز
نعره بركش از جگر « ايران » به مزدوران بگو * خالصم آرى ، صريح و پاك و يكدستم هنوز
با توان خويشتن در سنگر شعر و قلم * جان به كف من بر سر پيمان خود هستم هنوز
در زيارتگاه حافظ
حافظ به خاك پاك تو سوگند مىخورم * ديوانهوار آمدهام در ديار تو
تنها به قصد آنكه چو پروانه پر كشم * اى شمع شعر و عشق و هنر بر مزار تو
* * * اينك تو را به « شاخهنباتت » قسم بگو * اكنون كه من به ياد وِىام او به ياد كيست
آيا خيال عشق همان دخترك هنوز * در قلب اين فريفتهء بتپرست نيست ؟ !
* * * آيا اگر شبى گذريم از ديار وِى * روحش به پيچ كوچهء او پر نمىكشد ؟
آيا به ياد خاطرههاى گذشتهها * شبها شراب تلخ هوس سر نمىكشد
* * * ديوان او بسوق گشودم به صد نياز * رندانهام به عالم مستى جواب داد