سر از زانوى غم برداشتيم انديش ، امّا آه ! * سفرها با زبان عشق در دل مو به مو كرديم
دريا مرا ببخش !
در من شكست آهى و نمنم گريستم * بر زانوان خمشده از غم گريستم
دستى نبود تا كه بگيرد مرا ز خاك * خاكم به سر ! كه بر همه عالم گريستم
دنيا براى من قفسى بيشتر نبود * در اين قفس به عالم و آدم گريستم
گردن به پاى هيچكسى خم نكردهام * يكعمر گرچه با كمر خم گريستم
پيرانهسر چو خون دل از دست روزگار * افسوس جام خوردم و بر جم گريستم
عشقى كه داشتم به تو از من گرفت چرخ * با چشم تر زلال چو شبنم گريستم
ياد تو بودم ، آه غم نان نداشتم * چون ابر نوبهار اگر هم گريستم
رودى روان شد از مژههايم به روى خاك * دريا مرا ببخش ! اگر كم گريستم
من مىروم به خاك و تو از خاك مىدمى * شادى بكن تو ، من به جهنّم گريستم
كلافى بند
مرا با دستهاى سبز پرپر مىتوان كردن * لبى از خون من در باغ گل ، تر مىتوان كردن
نديدم بشكند باد سحر زانوى گلها را * شكستِ شعر من آب است ، از بر مىتوان كردن
پياله ، لاله دستم مىدهد تا مستىام بيند * نخورده باده ، ما مستيم باور مىتوان كردن
كنار لحظههاى با تو بودن در خيال خويش * اگر بختم جوانمردى كند سر مىتوان كردن
سخن وقتى كه از اكسير باشد ، خوب مىدانم * به دست عاشق تو سيم را زر مىتوان كردن
اگر با من دلت باشد ، سراندازان و پاكوبان * ميان رقص خون گوش فلك كر مىتوان كردن
سرى بر شانه گرديدى كه خواب عشق مىبيند * همان دم كام دل را ياد خنجر مىتوان كردن
كلافى بند هم در چنتهء من نيست يوسف جان * بهاى خويش را زين نيز كمتر مىتوان كردن