قُرُق
چنان مستم كه دستم را به گردن تاك مىگيرد * نيفتم تا ز پا با سر مرا افلاك مىگيرد
نه تنها با غم خود مىكند سر روزگاران را * كه هر غم در هوا چرخد دلم بىباك مىگيرد
به كور طور روزى در قُرُق پيغمبرى بوده است * هنوز آتش سر راه مرا چالاك مىگيرد
جنون را ماه با پاى پتى در آب مىرقصد * دلم از دست اين ديوانگىها پاك مىگيرد
جوانى خم شدن دارد عصاى پيرى اندر كف * به گوشم اين صدا هر لحظهاى پژواك مىگيرد
كدامين تيغ پرپر مىزند شاداب در دستت * كه گل زير گلويم كاسه وحشتناك مىگيرد ؟
به دست خويش تا از هم شكافد واژهء خون را * گل سرخ از بهاران سينهء صد چاك مىگيرد
عجب نبود رقيبان من از جنس شياطيناند * كه دور شاخهء گل را خس و خاشاك مىگيرد
غبار غم نه تنها بر دل من مىنشيند از ملالتها * دل آيينه هم گهگاه گرد و خاك مىگيرد
قابى از انديشه
عشق اگر باز « 1 » شود بيشتر * مىزند آسان به رگم نيشتر
سوخته را سوخته پر مىدهد * بال به من مرغ سحر مىدهد
جان من از جسم جنون آمده است * با دهنى لختهء خون آمده است
حنجرهام از دهن آتش است * پشت كمانم نفس « آرش » است
زخمه بزن تا كه چگورى كنم * با دل من باش كه دورى كنم
از تهى خويش شدم سير باز * تا چه كند بازى تقدير باز
پنجره در پنجره عشق است دل * قحطى صدساله و عشق است دل
* * * دل نفسى ياد جوانى گرفت * بوى خوش باد يمانى گرفت
پشت غم از ديدن مجنون شكست * ليلى از اين دست نيامد به دست
هامش
( 1 ) - باز : شكافته - تشريح و ابهام دوجانبه .