تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠

قُرُق

چنان مستم كه دستم را به گردن تاك مىگيرد * نيفتم تا ز پا با سر مرا افلاك مىگيرد نه تنها با غم خود مىكند سر روزگاران را * كه هر غم در هوا چرخد دلم بىباك مىگيرد به كور طور روزى در قُرُق پيغمبرى بوده است * هنوز آتش سر راه مرا چالاك مىگيرد جنون را ماه با پاى پتى در آب مىرقصد * دلم از دست اين ديوانگىها پاك مىگيرد جوانى خم شدن دارد عصاى پيرى اندر كف * به گوشم اين صدا هر لحظه‌اى پژواك مىگيرد كدامين تيغ پرپر مىزند شاداب در دستت * كه گل زير گلويم كاسه وحشتناك مىگيرد ؟ به دست خويش تا از هم شكافد واژهء خون را * گل سرخ از بهاران سينهء صد چاك مىگيرد عجب نبود رقيبان من از جنس شياطين‌اند * كه دور شاخهء گل را خس و خاشاك مىگيرد غبار غم نه تنها بر دل من مىنشيند از ملالت‌ها * دل آيينه هم گهگاه گرد و خاك مىگيرد

قابى از انديشه

عشق اگر باز « 1 » شود بيشتر * مىزند آسان به رگم نيشتر سوخته را سوخته پر مىدهد * بال به من مرغ سحر مىدهد جان من از جسم جنون آمده است * با دهنى لختهء خون آمده است حنجره‌ام از دهن آتش است * پشت كمانم نفس « آرش » است زخمه بزن تا كه چگورى كنم * با دل من باش كه دورى كنم از تهى خويش شدم سير باز * تا چه كند بازى تقدير باز پنجره در پنجره عشق است دل * قحطى صدساله و عشق است دل * * * دل نفسى ياد جوانى گرفت * بوى خوش باد يمانى گرفت پشت غم از ديدن مجنون شكست * ليلى از اين دست نيامد به دست
هامش
( 1 ) - باز : شكافته - تشريح و ابهام دوجانبه .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 530 | سيد محمد باقر برقعى