تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
به دور غنچه و گل در چه عالمى بوديم * بهار رفت و خزان نيز عالمى نگذاشت كسى نمىشناسمش ، آمد به عشق لعنت كرد * درون سينهء عشّاق جز غمى نگذاشت ز كار گريه شد اين چشم ، خشك آخر كار * براى روز مبادا دگر نمى نگذاشت دلم سر آمد و با سر به خاك درغلتيد * به جرم اينكه قدم جاى محكمى نگذاشت هنوز بر سر انگشت عاشقان جام است * گرفتم آنكه زمانه دگر « جمى » نگذاشت سوار زخمى و گل زخمى و غزل زخمى * خداى مكتبشان سالم آدمى نگذاشت نفس زديم دمى و دم دگر گفتيم * خداش خسته كناد آنكه همدمى نگذاشت

اهل غزل

ما اهل‌قلم ، اهل غزل ، اهل غزاليم * دربند دل خويش و سر زلف شلاليم عشق است نشستن لب دريا به تماشا * بر موج رها ، هم نفس باد شماليم در پنجره با باغ گل ، از دور شريكيم * با ماه رفيق شب و روز و مه و ساليم خورشيد ، در خانهء ما بست نشسته است * در سايهء مهتاب چه با جاه و جلاليم گل ، آينه در دست ، لب آب شكفته است * چون شبنم هنگام سحر پاك و زلاليم ناياب‌تر از شعر تر حافظ شيراز * نازك‌تر از انديشهء پرواز خياليم موسيقى ما شيههء اسبان كرند است * با مركب جان از ته دل دست به ياليم لب بر لب ناهيد و هدف چشمهء خورشيد * تا ريشه در آب است بيا سبز بباليم

خورشيد در قلمرو شب

با قامتى بلند سر از پا نمىشناخت * ردّ گذار فاجعه در ما نمىشناخت ازبس شيار تلخ كه درهم تنيده بود * آيينه نيز چهرهء ما را نمىشناخت بر لب حرير آه و به دل داغ سينه‌سوز * سر ، جز طناب دار متّكا نمىشناخت مهتاب را به پنجره‌ها دار مىزدند * با خلق روزگار چو سودا نمىشناخت گل در مسير حادثه فرياد مىشود * بيچاره خار ! كاين همه معنا نمىشناخت