به دور غنچه و گل در چه عالمى بوديم * بهار رفت و خزان نيز عالمى نگذاشت
كسى نمىشناسمش ، آمد به عشق لعنت كرد * درون سينهء عشّاق جز غمى نگذاشت
ز كار گريه شد اين چشم ، خشك آخر كار * براى روز مبادا دگر نمى نگذاشت
دلم سر آمد و با سر به خاك درغلتيد * به جرم اينكه قدم جاى محكمى نگذاشت
هنوز بر سر انگشت عاشقان جام است * گرفتم آنكه زمانه دگر « جمى » نگذاشت
سوار زخمى و گل زخمى و غزل زخمى * خداى مكتبشان سالم آدمى نگذاشت
نفس زديم دمى و دم دگر گفتيم * خداش خسته كناد آنكه همدمى نگذاشت
اهل غزل
ما اهلقلم ، اهل غزل ، اهل غزاليم * دربند دل خويش و سر زلف شلاليم
عشق است نشستن لب دريا به تماشا * بر موج رها ، هم نفس باد شماليم
در پنجره با باغ گل ، از دور شريكيم * با ماه رفيق شب و روز و مه و ساليم
خورشيد ، در خانهء ما بست نشسته است * در سايهء مهتاب چه با جاه و جلاليم
گل ، آينه در دست ، لب آب شكفته است * چون شبنم هنگام سحر پاك و زلاليم
نايابتر از شعر تر حافظ شيراز * نازكتر از انديشهء پرواز خياليم
موسيقى ما شيههء اسبان كرند است * با مركب جان از ته دل دست به ياليم
لب بر لب ناهيد و هدف چشمهء خورشيد * تا ريشه در آب است بيا سبز بباليم
خورشيد در قلمرو شب
با قامتى بلند سر از پا نمىشناخت * ردّ گذار فاجعه در ما نمىشناخت
ازبس شيار تلخ كه درهم تنيده بود * آيينه نيز چهرهء ما را نمىشناخت
بر لب حرير آه و به دل داغ سينهسوز * سر ، جز طناب دار متّكا نمىشناخت
مهتاب را به پنجرهها دار مىزدند * با خلق روزگار چو سودا نمىشناخت
گل در مسير حادثه فرياد مىشود * بيچاره خار ! كاين همه معنا نمىشناخت