بالبال از خانهء مهتاب پروا كردهايم * دست ما طرح غزل را در بهاران ريخته است
رها زنجير
سحر ، زلف كدامين باد را در باغ بو كرديم * كه اينسان از تهى سرشار دست خويش رو كرديم ؟
صداى خم شدن را از درختان ، سبز بشنيديم * كدامين غنچه را گل در دهن ، خون در گلو كرديم ؟
به ما از پشت هر برگى بهارى را نشان دادند * بهار از كاغذ و خون بود ، وقتى جستجو كرديم
دهان تشنگى از دستهامان آب مىنوشيد * به خون خويش با دريادلى وقتى وضو كرديم
تخيّل را گره بر پاى مىافكند و مىآزرد * به استغنا رها زنجير ، ترك آبرو كرديم
سر از پا عشق نشناسد نفس در سينه مىگويد * عيار خويش را با اب و آتش روبهرو كرديم
هنوز از باده فنجانى دگر باقى است اى ساقى * حكايت باز كن كامشب دوباره ياد او كرديم
دل اينجا آسمانى تنگ دارد ، آهى آلوده * دمت خوش باد و خوشتر حال ، با اين حال خو كرديم
كدامين دست از گهواره بيرون مىتراود باز * كه تا خوابى خوش آرد لاىلايى آرزو كرديم